آلبوم جدید و بسیار زیبا از Shakira به نام ‌Best Of 2008

Shakira - Best Of  - 2008

Shakira - Best Of - 2008

آلبوم جدید و بسیار زیبا از Shakira به نام ‌Best Of 2008 شامل

|How Do You Do|

|Illegal|

|Beautiful Liar|

|La Tortura|

|Hips Don’t Lie|

|Underneath Your Clothes|

|Don’t Bother|

|Objection|

|Whenever, Wherever - Sahara Mix|

|Eyes Like Yours|

|The One|

|Costume Makes the Clown|

|Whenever, Wherever - Tracy Club Mix

فتوسنتز گیاهان

 فتوسنتز گیاهان:

زندگی روی زمین به انرژی حاصل از نور خورشید وابسته است. فتوسنتزتنهافرآیند مهم بیولوژیکی است که می تواند ازاین انرژی استفاده کند علاوه بر این بخش عمده ای ازمنابع انرژی دراین سیاره ناشی ازفعالیت های انجام شده دراین زمان یازمان های گذشته می باشد فعال ترین بافت فتوسنتزی گیاهان عالی ،منروفیل برگ است. سلول های منروفیل دارای تعدادزیادی کلروپلاست هستندکه حاوی رنگدانه های سبز ویژه ای به نام کلروفیل برای جذب نورمی باشند.درفتوسنتز انرژی خورشیدی برای اکسیداسیون آب ،آزادکردن اکسیژن ونیزاحیاکردن دی اکسیدکربن به ترکیبات آبی ودرنهایت قندبه کارمی رود.این مجموعه از کارهاراواکنشهای نوری می نامند. محصولات نهایی واکنشهای نوری برای ساخت مواد قندی مورداستفاده قرارمی گیرد که درمرحله ی ساخت قندها واکنشهای تاریکی فتوسنتز گفته می شود.محل انجام واکنشهای نوری وتاریکی درداخل کلروپلاست متفاوت است.

رنگدانه های فتوسنتزی:

انرژی نور خورشید ابتدا به وسیله ی رنگدانه های نوری گیاهان جذب می شود.همه رنگدانه هایی که در فتوسنتز فعالیت دارنددرکلروپلاست یافت می شوند.کلروفیلهاو باکتروکلروفیلها که دربعضی ازباکتریها یافت می شوندرنگدانههای رایج موجوات فتوسنتزکننده هستند.البته همه موجودات فتوسنتزکننده دارای مخلوطی ازبیش ازیک رنگدانه هستند که هرکدام عمل خاصی راانجام می دهند.ازدیگررنگدانه ها می توان به کاروتنوئیدها و گرانتوفیلها اشاره کرد.

کلروپلاست محلی است که درآن فتوسنتز صورت می گیرد.

برجسته ترین خصوصیت ساختمانی کلروپلاست سیستم فشرده ی غشاهای درونی است که به تیلاکوئید معروف است.کل کلروفیل دراین سیستم غشایی که محل واکنش نوری فتوسنتز است قرارگرفته است.واکنشهای احیای کربن یا واکنشهای تاریکی دراستروما (ناحیه ای ازکلروپلاست که بیرون تیلاکوئیدقرارگرفته است) صورت می گیرد.تیلاکوئیدها خیلی به هم نزدیکند که به تیغه های گراما موسمند.


مکانیزم جذب نوردردیگرگیرنده های نوری:

موجودات فتوسنتز کننده دارای دومرکز نوری متفاوت هستند که پشت سر هم آرایش یافته اندوسیستم های نوری1و2نامیده می شوند.سیستم های گیرنده در رده های مختلف موجودات فتوسنتز کننده تفاوت قابل ملاحظه ای دارد.در صورتی که مراکز واکنش حتی درموجوداتی که نسبتا اختلاف دارند یکسان است مکانیزمی که ازطریق آن انر ی تحریک کننده ازکلروفیل به مرکز واکنش می رسد اخیرا به صورت انتقال زرونانس ازآن یاد شده است.دراین فرآیند فوتونهابه سادگی از یک مولکول کلروفیل دفع وتوسط مولکول دیگرجذب نمی شوند.بیشتر انر ی تحریک کننده ازطریق فرآیندغیر تشعشعی ازیک مولکول به مولکول یگرمنتقل می شود.یک مثال مناسب برای درک فرآیند زرونانس انتقال انرژی بین دورشته سیستم تنظیم شده (کوک)است.اگر یکی ازرشته ها ضربه بخوردودرست نزدیک دیگری قرارگیرد رشته ی تنظیم شده ی دیگر مقداری انرژی ازاولی گرفته وشروع به ارتعاش می کند.کارآیی انتقال انر ی بین دورشته ی تنظیم شده به فاصله ی آن هاازیکدیگر،جهت گیری نسبی آنهاونیزتواترهای ارتعاشی بستگی داردکه مشابه انتقال انرژی درترکیبات گیرنده است.

واکنشهای نوری فتوسنتز:

موجودات فتوسنتز کننده از طریق اکسیدکردن آب به مولکول اکسیژن واحیای نیکوتین آمید آدنین دی نوکلئوتید فسفات}الکترون را به صورت غیر چرخه ای منتقل می کنند.بخشی از انرژی فوتون ازطریق اختلاف phواختلاف پتانسیل الکتریکی دردوطرف غشای فتوسنتزی به صورت انرژی پتانسیل شیمیایی (آدنوزین تری فسفات) ذخیره می شود.این ترکیبات پرانرژی، انرژی لازم برای احیای کربن در واکنشهای تاریکی فتوسنتز را تامین می کند.

واکنشهای تاریکی فتوسنتز:

واکنشهایی که باعث احیای دی اکسیدکربن به کربن هیدرات می شوندموجب معرف {نیکوتین آمید آدنین دی نوکلئوتید فسفات}و{آدنوزین تری فسفات}می گردند.

این واکنشها به واکنشهای تاریکی فتوسنتز معروف هستند.زیرا مستقیما به نور نیازندارند.مکانیزم انجام این واکنشها درگروههای مختلف گیاهی متفاوت است ،ومیزان بازده حاصل هم متفاوت خواهد بود.

برگ گیاهان:

برگها اندامهای پهن وسبزی هستند که بانظم وترتیب ویژه ای برروی ساقه ی گیاهان قراردارندودارای دوبخش اصلی {پهنک}و{دمبرگ}اند.پهنک سطح تماس برگ ومحیط را زیاد می کند.پهنک به علت نازک بودن دونقش فتوسنتز و تعرق را به خوبی انجام می دهد.برگ هرگیاه معمولاویژگیهای ظاهری خودرادارد.این ویژگی دردرجه ی اول مربوط به خصوصیات ارثی ودردرجه ی دوم مربوط به عوامل محیطی مانند نور،رطوبت و دماست.


قسمتهای مختلف برگ:

درنهاندانگان، برگ مرکب ازیک قسمت صفحه مانند سبزی به نام پهنک است که به وسیله ی دنباله ی باریکی به نام دمبرگ به ساقه متصل می شود.دمبرگ غالبا در پایین خود ودرقسمتی که به ساقه متصل می شود گاه پهن شده به صورت غلافی کم و بیش ساقه را در بر می گیرد.غلاف یا {نیام}برگ در بعضی از برگها گاهی خارج ازاندازه رشدکرده ،تمامی میانگره ساقه را پوشانده ،گاهی ایجادزائده ای به نام گوشوارک را می کند.به جز پهنک بقیه ی اجزای برگ را ضمایم می گویند.برگها ممکن است دارای همه ی ضمایم باشند یا فقط پهنک یا دمبرگ را داشته باشند،گاهی نیز برگ فاقد پهنک و دمبرگ است.


انواع برگها:

برگ گیاهان دولپه ای:

برگ گیاهان دولپه ای ممکن است ساده یا مرکب باشد.برگ ساده فقط ازیک قطعه تقسیم شده حال آنکه برگ مرکب ازچند قطعه ی کوچک به نام برگچه به وجود آمده است.در قاعده ی برگ گیاهان دو لپه ای یک جفت گوشوارک و یک جوانه ی جانبی قرار دارد.گسترش رگبرگها،معمولا شبکه ای است.

برگ گیاهان تک لپه ای:

برگ گیاهان تک لپه ای از دو بخش پهنک و نیام به وجود آمده است.گسترش رگبرگهای آنها موازی است.درمحل اتصال نیام به پهنک {زیابک}وجود دارد.در بعضی گونه های غلات در محل اتصال پهنک به نیام یک جفت گوشواره وجود دارد.


برگ بازدانگان:

برگ اکثر بازدانگان،سوزنی یا پولک مانند است.برای مثال برگ سوزنی در کاج وپولک مانند در سرو وجود دارد.برگهای سوزنی فقط یک رگبرگ دارند و به نوک تیزی ختم می شوند.

هرات

شهر هرات ازیاد فراموش نشود. شهر شهیر هرات ازحیث عمران و قدَم از قسمت عظمت و شان یکی از بلاد تاریخی و معمور افغانستان به قلم رفته و چنان که تاریخ ثابت مینماید، اززمانها در آب و هوای این زمین، پادشاهان مقتدر، دانشمندان معروف، علمای محقق، ادبای موشکافی تربیت شده است.
 هرات از جنبه محسنات و مزایای طبیعی از پهلوی صنایع و اقتصادیات دارای شهرات و اقتدار بزرگی بوده و همواره مرجع و معاد امور عامه بوده است. امام شهاب الدین ابی عبدالله یاقوت( حموی) درجلد چهار کتاب مشهور خود معجم البلدان میفرماید: (هرات به فتح یکی ازشهرهای بزرگ واز امهات بلاد خراسان است. درسنه 607 هجری که درآن کشوربودم در جلال و عظمت، در فخرو حسن، در کثرت اهالی و داشتن باغها ومزارع، خوبی آب و هوا بزرگ از هرات شهری ندیده ام و همچنین آخند میرخاوندشاه مورخ هراتی در تاریخ مشهور خود روضة الصفا بعد از آن که یک سلسله وجوه و رویات مختلف را راجع به بنای شهر هرات بیان مینامند،در وضع عمرانی این شهر چنین مینویسد( اکنون شهروند هرات مشتمل بردو فصیل است. 149 برج دارد. قطرشهر 1900 در 1900 قدم اتفاق افتاده، خندق آن قریب به 20  ذرع عرض دارد.
چنانچه روایت است که بعد از طوفان نوح، اول بنای که از خرسان کرده،اول حصار شمیران است و هرات نام دختر ضحاک است. شهر هرات را او بنا کرد . اول قعله اوبه را بنا گذاشته، بعد از آن شهر هرات. در جای دیگر چنین روایت است که: اسکندر با مادر خود مشورت کرد که تا به هرات آید، آنجا شهر بزرگ و حصینی بنا کند. و غیر شهر قهندوز در آن نواحی آبادانی نبود. ترکمنها شهر قهندوز را همیشه چور و چپو میکردند. ظلم زیادی به اهل آنجا می نمودند. لهذا به فرموده مادر، اسکندر بناء هرات را گذاشت. چون شهر تمام ساخته شد، از تمامی ولایات خراسان و عراق از هر بلدی و قصبه ای طائفه ای رابه هرات آورد.
ودیگر روایت است که شهر هرات را در عهد نمرود بی کنعان ساخته اند و هرات نام ملکی است از ملوک خراسان.
وروایت دیگر است که در قدیم درشهر هرات هشتصد مسجد بوده و شصت هزار و چهارصد سرای بود و سی هزار حجرخ و دکان و یکصدو بیست و دوحوض و پنجاه و پنج حمام و نود خای بوده و روایات و وجوهی که راجع با بنای ای شهر مرحوم مولانا سیفی فرموده تا اینجا خاتمه یافت. فی الواقع مناظر دلکش طبیعی، کوههای سرسبز پست وبلند، دره های وسیع و تنگ، گلهای قشنگ زیبا، مرغکان خوش آهنگ مختلف، فضای گشاده ونورانی خاصه هنگام شام هرات که هر کدام جداجدا موید روحیاتِ ادبی و قرایح نازک شعری گردیده، معلم فکر و آموزگارِ خیال میگردند.

 


نظری به موقعیت شهر کهنه هرات:
شهر کهنه هرات مساحت سطحیه آن به یک کیلو متر مربع بالق میشود. به 62 درجه 20 دقیقه طول شرقی و34 درجه و 45 دقیقه عرض شمالی واقع است. این شهر به چهار حصه مستقیم تقسیم میگردد.
1- محله قطبچاق: که از طرف شمال از دروزاه ملک شروع و به چهار سوق منتهی میشود.
2- محله خواجه عبدالله مصری: که بازار خوش در آن حصه باقی بوده واین بازار از طرف مشرق شهر شروع به چهارسوق انجام میبابد.
3- محله باردرانی ها: و بازار عراق که از طرف غرب آغاز وبه چهار سوق وصل میگردد.
4- محله برج خاکستر: که بازار قندهار در آن واقع واز طرف جنوبی شهر شروع شده و به چهارسوق میرسد.

نظری به تاریخ سیاسی هرات:
تاریخ سیاسی هرات پُر از فراز و نشیب است، چنانچه هرات همواره میدان لشکرکشی، جنگ های  اشغال گرانه، ویران گرانه و گذرگاه جهان کشایان نیز بوده است. روی تصادف نیز که تاریخ هرات مشحون از مبارزات آزادی خواهانه و استعمار شکن بوده است.
اسکر مقدونی درسنه 330 ماقبل میلادی از این ولایت گذشت، در سده 7 میلادی توسط اعراب مسلمان فتح شد. روایت میشود که هرات اولین ولایات افغانستان است که به دین اسلام گروید. اما هرات مثل اکثریت مناطق دیگر خراسان با هجوم چنگیزیان از بنیاد ویران ساخته شد واهالی بومی آن قتل عام ویا آوره ساخته شدند.
به قول احمد رشید( درحمله چنگیز درهرات درسال 1222 میلادی بیش از 60% جمیعت آن از میان رفت) مثل مولانای بلخ اکثریت عارفان، شعرا، هنرمندان و نقاشان این شهر نیز راه محاجرت را در پیش گرفتند. درسال 1381 میلادی تیمور لنگ با وجودی که یک پایش را در جنگ با مردم هرات از دست داده بود. بعد از قتل عام و تخریب این شهر را اشغال نمود. به دین ترتیب برای دومین بار اکثریت اهالی بومی و روشن فکران  هرات مثل مناطق دیگر مجبور به مهاجرت شدند. در سال 1056 میلای شیبانیان آسیای مرکزی برشمال افغانستان و هرات مسلط شدند. اندکی بد هرات درتحت کنترول صفویان ایران قرار گرفت، اما در سده 18 برای مدتی کوتاهی در تحت تسلط حکومت هوتکیان قندهار قرار گرفت.
هرات در سده 20 سرنوشت در آماتیک تر از سده ماقبل آن داشت، هماسه های دادخواهانه و مقوامتهای هراتیان دراین سده به عوج آن رسید. درسالهای 80 اولین قیام گسترده برعلیه دولت وقت از هرات با شعارهای مذهبی سربلند کرد، که به سرکوب خونین هراتیان منجرشد. سرانجام کاسه صبر هراتیان پس از 300 سال لبریزشده از درون جنگ، جهاد و مقاومت با دربرابر استبداد داخلی و تجاوزات خارجی رستاخیز بزرگ اجتماع سربلند کرد، که میتوان آن را بیداری اجتماعی نامید. از همیمترین مشخصات این بیداری خودشناسی، 
  هویت شناسی و حق شناسی است، که هراتیان به قیمت قربانی ها و قهرمانی های انکار ناپذیر به دست آوردند.

نظری به جمعیت شهر کهنه هرات:
جمعیت هرات که اکثر آنان دارای مذهب شیعه هستند، از افغانها، هزاره ها، جمشیدی ها و تایمنی ها تشکیل یافته است علاوه براین 700 هندو و 400 خانه وار یهودی دراین شهر زندگی میکردند. جمعیت هرات دایماً در نوسان بوده است. درزمان بازدید کریستی از هرات در سال  1809 میلادی جمعیت هرات یکصدهزار نفر بوده است. گونلی  برای جمعیت هرات 45 هزار نفر را ذکر کرده است. فریه  قبل زا محاصره و جنگ سال 1838 میلادی جمعیت این شهر را حداکثر 70 هزار نفر را ذکر کرده است. اما پس از پایان محاصره رقم جمعیت شهر به سطح 6 هزار – 7 هزار نفر کاهش یافته ولی درسال 1845 میلادی دوباره 22 هزار نفر رسید با توجه به اینکه درزمان حکومت حاکم هرات جان محمد خان که علی رغم استبداد وی، جان مردم در امان بوده است. جمعیت هرات دوباره خود را به رقم 45 هزارنفر نزدیک کرد. محاصره و تصرف شهر توسط دوست محمد خان درسال 1863 میلادی دوباره باعث کاهش جمعیت شهرشد. وقتی 3 ماه بعداز این محاصره و جنگ ومبیری از هرات دیدارکرد. شهر را فوق العاده خالی از سکنه ودر حال خرابی دید و چنانچه ای.سی.ایت  مینویسد تاسال 1885 میلادی نیز شهر هنوز پُر جمعیت نبود. ایت با تخمین تعداد 1700 خانواده ساکن درهرات درزمان بازدید خود، جمعیت شهرا را 10 هزار نفر نوشت. درحال حاصر درسال **میلادی ** نفوس دارد.

نظری به حالات طبیعی هرات در گذشته:
 هرات از جنبه محسنات و مزایای طبیعی از پهلوی صنایع و اقتصادیات دارای شهرات و اقتدار بزرگی بوده و همواره مرجع و معاد امور عامه بوده است. امام شهاب الدین ابی عبدالله یاقوت( حموی) درجلد چهار کتاب مشهور خود معجم البلدان میفرماید: (هرات به فتح یکی ازشهرهای بزرگ واز امهات بلاد خراسان است. درسنه 607 هجری که درآن کشوربودم در جلال و عظمت، در فخرو حسن، در کثرت اهالی و داشتن باغها ومزارع، خوبی آب و هوا بزرگ از هرات شهری ندیده ام و همچنین آخند میرخاوندشاه مورخ هراتی در تاریخ مشهور خود روضة الصفا بعد از آن که یک سلسله وجوه و رویات مختلف را راجع به بنای شهر هرات بیان مینامند،در وضع عمرانی این شهر چنین مینویسد( اکنون شهروند هرات مشتمل بردو فصیل است. 149 برج دارد. قطرشهر 1900 در 1900 قدم اتفاق افتاده، خندق آن قریب به 20  ذرع عرض دارد.

هریرود:
هرات محدوده وسیعی را از سرچشمه های هریرود درشرق تا مرز ایران درغرب واز مرز جنوبی روسیه در شمال تا مرز سیستان را در برمی گیرد. شمال غرب و جنوب هرات زمین های غیر قابل کشاوزی را احتوا میکند وامکان فقط بهره برداری محدود از این زمین ها میسر است. ازسمت شرق سرچشمه های هریرود تا کوه های بابا میرسد. وادی هریرود نشانه های مشخصی از یک سرزمین حاصلخیز را دار است. دراطراف خود شهر درخت های زیاد پسته، توت، ناجو، کاج و سرو می روید. در حومه شهر کشاورزی از وضعیت مطلوبی برخوردار است و غلات و محصولات صیفی و جالیزی بصورت گسترده کاشته میشود. رود هریرود باعرض 100 تا 140 فوت که آب در اواخر تابستان کاهش می یابد، دشت های اطراف را تبدیل به یک بهشت سبز نموده است.

 نظری به مسیر جوی شهر کهنه هرات:
جوی شهر کهنه هرات که تنها راه ورود آب به این شهر بوده است، ازهری رود درمحل والسوالی انجیل که در هفت کیلومتری جنوب شرق هرات واقع است به جوی انجیل وازطریق قلبی که بنام شهر کهنه یاد میشود از جوی انجیل جدا گشته و به جوی شهر کهنه می ریزد واز مسیر باغچه وارد مکتب لیسه انقلاب میشود واز آنجا وارد محوطه کتابخانه عامه شده و داخل سیفون (بروغ) میریزد واز زیر پارک فرهنگ (پارک سینما) گذشته  واز مسیر دفتر ریاست آبرسانی داخل محله قطبیچاق شهر قدیم میشود، در مسیر خود داخل شهر کهنه خانه بخانه رفته و از زیر سرک جاده شمالی مسجد جامع شریف میگذرد وبه کوچه آب بخش میرود ودر آنچا مسیر هدایت میشود، که به طبق میل و ضرورت خویش آب را درمسیر مورد نظر هدایت می کرده اند که مسیر سمت غربی آن به محله باردورانی ها رفته و مسیر سمت جنوبی آن به محله خواجه عبدالله مصری میرود واز آنجا  به محله مهمندها راه دارد. بدین ترتیب تمام شهر کهنه را این جوی با برکت سیر آب میکرده است وهر چه حوض ویا مخزن آب بود از این جوی با برکت سیر آب میکرده است و هر چه حوض ویا مخزن آب بود از این جوی آب میگرفت و تمام ضروریات آبی مردم را تکافو مینمود برخی از حمام ها و غالب باغ و باغچه ها، کارگاها و غیره تماماً ازاین جوی استفاده میکردند. قدامت و تاریخ این جوی مربوط به قدامت و تاریخ شهر قدیم میباشد، شاید در دوره های مختلف در بعضی از جاها مسیر جوی اندکی تغیر خورده باشد، اما اصل جوی برجای خود است.

نظری به شهر فعلی کهنه هرات:
از آن شهر زیبا و سرسبزی که درباره آن روایت ها و توصیف های بسیار زیادی شده بود، امروزه این   شهر تبدیل به ویرانه شده، که دارای کوچه های تنگ و کج، خندق های آب ساکن، انبوه زباله های منازل همراه با نعش سگ های و گربه ها و فضولات انسانی بوی، تعفن شدیدی را در محیط انتشار میدهند.
هرات امروزه اگر چه از تطور حالات دنیا، از روی بنا و تعمیر، از حیث مدنیت و آبادی نسبت به عمرهای جوانی خود، کارش به جان و کاردش به استخوان رسیده واز بقعۀ نور و صفا جزخاک توده سیاهی بیش نمانده است. ولی آن صفات خدا داد و مزایای دلکشی را که دست قدرت خداوندی بدون سعی و زحمت کسی به او عطا کرده، از دست نداده است. هنوز هم به نسبت اکثر نقاط داخله پایۀ ترقیاتش بلند و دستگاه معالی اش ارجمند است. اکنون لازم است از این که خرابه های این شهر تاریخی را می بینیم که هر روزه رخ به انهدام گذاشته و آفتاب اقبالش زرد گشته، قدم قدم به پشت کهساز نیستی افول میکند، سرسری نگذاشته، از شکل عمران و وضعیت موجودۀ این شهر بزرگ به هم وطنان عزیز خود یادگاری بگذاریم.

بیماری قلبی

 بيماري كرونر قلبي به صورت مشكلاتي از قبيل دردهاي آنژيني و انفاركتوس (حمله قلبي) بروز مي‌كند. آنچه كه سبب بروز بيماري قلبي مي‌شود، تشكيل تدريجي رسوب‌هاي چربي يا پلاك‌ها در لايه داخلي ديواره سرخرگ‌ها مي‌باشد. اين رسوب‌ها سبب محدودكردن عبور خون مي‌شوند كه اين پديده را تصلب شرايين يا سخت شدن رگ‌ها (آترواسكلروز) مي‌نامند.

در اين بيماري هيچ علامت واضحي وجود ندارد‌‌، اما اين تا هنگامي‌ است كه آسيب به سرخرگ‌ها آنقدر جدي شود كه جريان خون به قلب محدود شده و سبب بروز درد شود. مسدود شدن كامل يك سرخرگ خون‌رسان به قلب، منجر به حمله قلبي ناگهاني و كشنده مي‌شود. روش‌هاي متداول جهت پيشگيري از تصلب شرايين شامل كاهش فشارخون، دريافت رژيم غذايي كم‌چربي، كاهش وزن اضافي و ترك سيگار مي‌باشد. به برخي افراد نيز جهت كاهش كلسترول خون، دارو داده مي‌شود.

تحقيقات نشان مي‌دهند كه ارتباط مستقيمي‌‌ ميان رژيم غذايي و بيماري قلبي وجود دارد و با دريافت يك رژيم غذايي سالم مي‌توان سلامتي قلب و دستگاه گردش خون را حفظ كرد.

چه غذاهايي براي قلب مفيد هستند؟

كلم برگ، كلم قرمز، گل كلم، كلم بروكسل، بروكلي، ‌شلغم، چغندر، اسفناج، مارچوبه، لوبيا سبز، نخود سبز، لوبيا قرمز، لوبيا چشم بلبلي، نخود خشك و عصاره مخمر داراي ويتامين‌هاي گروه ب خصوصا اسيدفوليك هستند. تحقيقات متعددي نشان داده‌اند كه اسيد فوليكي كه بطور طبيعي در مواد غذايي يافت مي‌شود، مي‌تواند سبب كاهش ماده‌اي در خون به نام هموسيستئين شود و به اين ترتيب از ابتلا به تصلب شرايين پيشگيري كند. دانشمندان بر اين باور هستند كه اين ماده مستقيما به ديواره رگ‌ها آسيب مي‌رساند و سبب تشكيل رسوب‌هاي چربي مي‌شود. تخمين زده شده است كه افزايش دريافت روزانه اسيد فوليك به ميزان 100 ميكروگرم، سبب كاهش مرگ‌هاي مرتبط با بيماري كرونر قلبي به ميزان 7 درصد در مردان و 5 درصد در زنان مي‌شود.

در جوامعي كه مصرف كننده مقادير فراواني از ماهي‌هاي روغني هستند، مشاهده شده است كه شيوع بيماري‌هاي كرونر قلبي كمتر از جوامعي است كه مقدار خيلي كمي‌ ماهي مصرف مي‌كنند. ماهي‌هاي روغني از قبيل ماهي آزاد و ساير ماهي‌ها از قبيل قباد، حلوا، شير، كيلكا، و اوزون‌برون داراي اسيدهاي چرب مفيد مي‌باشند. دانشمندان معتقد هستند كه اين مواد باعث كاهش خطر انعقاد خون و همچنين ممانعت از افزايش چربي‌هاي مضر خون مي‌شوند.

مصرف ماهي حداقل 3 بار در هفته، براي افرادي كه داراي سابقه بيماري قلبي و همچنين افرادي كه مايل به پيشگيري از ابتلا به اين بيماري هستند توصيه مي‌شود.

جو دوسر، حبوبات، سيب و گلابي غني از فيبر محلول هستند كه به كاهش سطوح كلسترول خون كمك مي‌كنند. ‌سير نيز اثر مشابهي دارد. افزايش كلسترول خون، به خصوص LDL (كلسترول بد)، يكي از عوامل خطر عمده در بروز تصلب شرايين است. مصرف منظم چنين غذاهايي به كاهش LDL كمك مي‌كند.

روغن زيتون، ‌روغن كانولا، مغزها و دانه‌ها حاوي نوعي از اسيدهاي چرب به نام MUFA هستند كه به كاهش سطوح LDL كمك مي‌كنند.

ميوه‌ها و سبزي‌ها حاوي ويتامين‌هاي آنتي اكسيدان (ضد سرطان)، مواد معدني و مواد مغذي مفيدي هستند كه سبب متوقف‌كردن آسيب ناشي از عمل مواد سرطان‌زا به ديواره سرخرگ‌ها مي‌شوند.

مصرف حداقل روزانه 3 واحد از اين غذاها توصيه مي‌شود. سه چهارم ليوان آب ميوه يا سبزي‌ها به عنوان يك واحد محسوب مي‌شود كه معادل يك عدد ميوه متوسط يا يك ليوان سبزي خرد شده خام يا نصف ليوان پخته است.

از چه غذاهايي بايد پرهيز كنيم؟

گوشت و فرآورده‌هاي آن، لبنيات پرچربي و كره، ‌غني از نوعي چربي هستند كه باعث افزايش سطوح LDL در خون مي‌شوند. مصرف اين غذاها را بايد به حداقل رساند.

همچنين مصرف كيك و بيسكويت به علت نوع چربي بكار رفته در آن‌ها سبب افزايش سطوحLDL مي‌شود.

انواع غذاها و سوپ‌هاي آماده مصرف و يا كنسرو شده، ‌غذاهاي بيرون از منزل، سوسيس و كالباس و گوشت‌هاي نمك سود شده و بطور كلي گوشت و فرآورده‌هاي آن و همچنين تنقلات شور، سرشار از نمك (سديم كلرايد) هستند. دريافت زياد سديم با فشارخون بالا ارتباط دارد كه از عوامل خطر جدي در بروز بيماري قلبي مي‌باشد. كاهش مصرف اين نوع غذاها و نمك طعام سر سفره به كاهش فشارخون كمك مي‌كند.

چند نكته:

به سيگاري‌ها توصيه مي‌شود كه به ترك سيگار مبادرت ورزند زيرا نيكوتين سبب افزايش ضربان قلب، افزايش فشارخون و افزايش نياز بافت قلب به اكسيژن مي‌شود. با مصرف سيگار توانايي خون در حمل اكسيژن كاهش مي‌يابد. عوامل سرطان‌زاي دود سيگار به ديواره سرخرگ‌ها آسيب مي‌رسانند. استراحت و شل‌كردن عضلات، ‌جهت كاهش ميزان استرس لازم است. استرس از طريق افزايش هورمون‌هاي استرس (از جمله آدرنالين) سبب توليد و افزايش كلسترول مي‌شود.

انواع خواب

خواب و رويا:هر کدام از ما هنگام خواب،روياهايی را مشاهده می نمائيم اين روياها انواع مختلف دارند:

  1. خوابهايی که از افکار روزانه ما سرچشمه می گيرند و در واقع بازتاب زندگی روزانه ما در عالم خواب هستند.مثلا اگر با کسی درباره موضوع مهمی سخن گفته ايم،شب هنگام در عالم خواب درباره همان موضوع چيزهايی را مشاهده می کنيم
  2. خوابهائی که صحنهای آشفته و بی اساسند.
  3. خوابهائی که از ضمير ناخودآگاه ما سرچشمه می گيرند.
  4. خوابهائی که خبر از حوادثی در زمان آينده می دهند يا مکانهايی در عالم خواب ديده می شود که قبلا اطلاعی از آنها نداشته ايم.

گاهی اين حوادث چنانند که شخص کوچکترين سابفه ذهنی نيز درباره آنها ندارد به طوريکه بعد از بيدار شدن از خواب،آن را باور نکرده و به خواب خود اعتنا نمی کند.اما بعد از گذشت مدت زمانی کم و بيش طولاني،همان حادثه با تمام جزئيات خود به وقوع می پيوندد و شخص را به شگفتی وا می دارد.

اگر تعداد اين قبيل خوابها اندک بود،اين احتمال وجود داشت که بتوان آنها را تصادفی دانست (اگر چه پاره ای از اين قبيل روياها چنان دقيقند که هرگز نمی توان آنها را تصادفی دانست)ولی تعداد اين خوابها چنان فراوان است که نمی توان با بی اعتنايی از کنار آن گذشت و احيانا با تفسيرهای سطحی،خود را از درک حقيقت محروم ساخت.اين قبيل خوابهامعروف به ((روياهای صادقانه)) اند و شايد هريک از ما در خود يا اطرافيان خود نمونه های فراوان و در عين حال حيرت انگيزی از آن را ديده باشيم.مثلا خودم چند روز قبل  از حادثه خوابی ديدم که سور موتوری بودم و دو نفر در پياده رو نشسته بودند و. من را نگاه می کردند که ناگهان چرخ موتور به داخل چاله ای رفت و من پرتاب شدم و از خواب بيدار شدم و چند روز من درست همان طور و حتی با همان زاويه ديد مآن صحنه برايم تکرار شد و با صورت به زمين خوردم و چشمانم باد کرد و پاهايم به شدت آسيب ديد.

نمونه هائی ديگر از روياهای صادقانه را در قرآن و در ماجرايحضرت يوسف(ع)و حضرت ابراهيم(ع)ذکر نموده است.همچنين قرآن درباره تعليم((علم تعبير خواب))به حضرت يوسف(ع)سخن گفته است که دليلی ديگر بر اصالت روياهای راستين از ديدگاه قرآن است.

 

آموزش تعبير خواب با آيات قرآن

سلام به شما دوستان عزيز من می خواهم به خودتان آموزش بدهم تا هروقت خوابی ديديد که برايتان عجيب است و از نوع ۳و۴ است(در مطلب پيش انواع خوابها توضيح داده شده است)بوسيله قرآن تعبير کنيد.

از ائمه معصومين صلوات الله عليهم منقولست که هرکس خوابی ببيند و تعبير انرا بخواهد بداند ببيند از ماه چند شب گذشته است بعوض هر شب يک سوره از سوره های قرآن شماره کند و بعد از آن بعدد هر شبی که که گذشته يک آيه بشمارد در آيه آخر تعبير خواب او خواهد بود مثلا اگر از ماه ده روز گذشته باشد ده از اول قرآن بشمارد سوره دهم آيه دهم همان سوره تعبير خواب خواهد بود.

اگر در شب اول ديده سوره اول قرآن فاتحه الکتابست و آيه اول بسم الله الرحمان الرحيم است اين آيه اشاره است بر کسيکه در شب اول ماه واقعه که ديده باشد از معنی آن چنين استفاده می شود که مکتوبی يا حکمی از بزرگی برای او برسد که سبب خوشحالی او بوده باشد و بنابر قول جمعی که آيه اول الحمدلله رب العالمين را می دانند از معنی آن چنين مستفاد می شود که يک نعمتی که قبل از آن نبوده باوبرسد و شکرانه نعمت را بگويد.

اگر در شب دوم ماه خواب ديده شود سوره بقره است بنابر اختلاف مفسرين از معنی الم و بقولی آيه دوم نيز ذلک الکتاب لا ريب فيه هدی للمتقين از الم چنين مستفاد می شود که خواب بيننده بر امری مطلع شود که در خاطر نگذشته باشد و از ذالک الکتاب چنن ميشود که حکمی نامکتوب باو برسد که سبب خوشحالی و منزلت و جاه او باشد.

اگر در شب سوم ماه ديده شود سوره آل عمرانست و آيه سوم اينست که نزل عليک الکتاب تا آخر آيه چنان مستفاد می شود که سه چيز متغاقب سه آيه دلالت برسيدن اين سه چيز دارد.

اگر در شب چهارم ماه ديده سوره نسا است آيه چهارم و اتو  االنساء صدقالهن نخله تا اخرايه از معنی اين آيه چنان مستفاد می شود که زنی مجدد يا مال عظيم بخانه خراب بيننده برسد يا از خانه چيزی و هديه مرغوب باو برسد.

اگر در شب پنجم ماه ديده شود سوره مائده است و آيه پنجم اليوم يئس الذين کفرو امن دينکم تا اخرايه از معنی آيه چنين مستفاد می شود که از اهل کتاب مثل نصاری و يهود  نفعی به بينده خواب برسد و ياشايد بنوعی ديگر خوشحالی  برسد.

اگر در شب ششم ماه ديده شود سوره ششم سوره انعام است و آيه ششم الم يرواکم اهلکنا من قبلهم من قرن مکناهم فی الارض تا اخر آيه از معنی آيه چنين مستفاد می شود که چيزی ناخوش بصاحب خواب برسد که صاحب دولت از عظمت افتاده باشد يا از نفعی يا اندک ازردگی مبتلا شده.

اگر در شب هفتم ماه ديده باشد سوره هفتم سوره اعرافست و آيه هفتم و الوزن يومئذ الحق فمن ثقلت موازينه فاولئک هم المفلحون از معنی آيه چنين مستفاد می شود که کاری از کارهای خود را بجمعی فرمايد و بعضی از ايشان سعی کنند باعث رفعت ايشان باشد و بعضی ديگر تقصير کنند که از نظر خواب بيننده بيفتد.

اگر در شب هشتم ماه ديده باشد سوره هشتم سوره انفال است و آيه هشتمليحق الحق و يبطل الباطل و لوکره المجرمون از معنی آيه چنين مستفاد می شود که ميان خواب بيننده و شخصی ديگر کدورت و دعوايی بوده باشد بحاکم و قاضی و امثال اينطايفه عرض شود و حق معلوم شود که بطريق خواب بيننده است.

اگر در شب نهم ماه ديده شود سوره نهم است و سوره نهم توبه است و آيه نهم کيف و ان يظهر و اعليکم لا يرقبوا عليکم عليکم تا آخر آيه از معنی آيه چنين مستفاده می شود که دو نفر جهه قطع معامله نزد بيننده خواب برسد.

اگر در شب دهم ماه ديده شود سوره دهم سوره يونس است و آيه دهم دعوا هم فيها سبحانک اللهم و تحيهم تا اخرايه از معنی آيه چنان مستفاد می شود که از بيننده خواب خيری و عمل صالحی در وجود آيد که در دنيا و آخرت نفعی باو برسد.

اگر در شب يازدهم ماه ديده شود سوره يازدهم است و سوره يازدهم هود است و آيه يازدهم الا الذين صبروا و عملوا الصالحات اولئک لهم مغفره و اخر کبير از معنی آيه چنين مستفاد می شود کاری پيش خواب بيننده ايد که در نظر خلق مشکل باشد و چون صبر کند موجب نيکنامی و راحت ايام عمر او باشد.

اگر در شب دوازدهم ماه ديده شود سوره يوسف است و آيه دوازدهم قال انی ليخز بنی ان تذهبوا به تا اخر آيه از معنی آيه چنين مفهومی می شود که عزيزی مثل فرزند و امثال ان از او دور افتد و عاقبت آن دور افتاده نجير باشد و بيننده خواب را از آن کدورتی رسد و عاقبت او بسيار خوب می باشد

اگر در شب سيزدهم باشد سوره رعد است و آيه سيزدهم يسبح الرعد يجمده و الملائکه تا آخر آيه از معنی آيه چنين مستفاد می شود که چيزيکه باعث ملال خاطر باشد بخواب بيننده برسد.

اگر در شب چهاردهم ماه ديده شود سوره ابراهيم است و آيه چهاردهم ولتسکتکم الارض من بعدهم ذلک لمن خاف مقامی و خاف و عبيد از معنی آيه چنان مستفاد می شود که کسی دوست يا دشمن خواب بيننده باشد به او برسد.

اگر در شب پانزدهم ماه ديده شود سوره حجر است آيه پانزدهم لقالوا انما سکر ابصار نابل نحن قوم مسحورون از معنی آيه چنين مستفاد می شود که شخصی با خواب بيننده بيحساب گفتگوی باطل کند و بجائی نرسد و کار بيننده خواب خوب شود.

اگر در شب شانزدهم ماه ديده شود سوره نحل است و آيه شانزدهم و علامات و با لتجم هم يهتدون و از معنی آيه چنين مستفاد که خواب بيننده را حالتب غير حالت اول که داشت روی دهد و از جانب شخص خوبی و بزرگی بعظمت رسد در هر باب.

اگر در شب هفدهم ماه ديده شود سوره بنی اسرائيل است و آيه هفدهم و کم اهلکنا من القرون تا اخرايه از معنی آيه چنين مفهوم می شود که امريکه موجب ملال خاطر خواب بيننده باشد و باعث حزن و اندوه او باشد ظاهر شود و عاقبت بخير باشد خيرات و تصدق نمايد که رفع بلا کند.

اگر در شب هجدهم ماه ديده شود سوره کهف است و آيه هجدهم و تحبهم ايقاظا وهم رقود تا اخرايه از معنی آيه چنان مستفاد که منزلی مجدد يا ملکی مجدد در تصرف بيننده خواب درايد يا در ماه قبل خيری غلط به او رسيده و حالا آن خير ظاهر می شود.

اگر در شب نوزدهم ماه ديده شود سوره نوزدهم سوره مريم است و آيه نوزدهم قال انا رسول ربک لاهلک غلامازکيا از معنی آيه چنين مستفاده می شود که رسولی از جانب بزرگی در نزد خواب بيننده ايد و خبرهای دلپسند و خاطر خواه باو برسد.

اگر در شب بيستم ماه ديده شود سوره بيستم سوره طه است و آيه بيستم سوره طه است و آيه بيستم فالقيها فاناهی حته تسعی تا اخرايه از معنی آيه چنان مستفاد می شود که حجت و برهان وی ثل عصای موسی(ع) و يد بيضا در تحت تصرف بيننده خواب درايد بدين طريق واقعه خود را قياس نمايد.

اگر در شب بيست و يکم ماه ديده شود سوره انبيا است و آيه بيست و يکم ام اتخذواالهه من الارض هم ينسرون از معنای آيه چنان مستفاد می شود که کسيکه با بيننده خواب در خشم بود خشم برطرف کند بدين نوع مطلب خود را قياس کند.

اگر در شب بيست و دوم ماه بود سوره بيست و دوم کلما ارادواان يخرجوا منها تا اخرايه از معنی آيه چنين مستفاد می شود که خواب بيننده را قضيه روی دهد که موجب ملال خاطر او باشد و هرچند سعی کند از آن خلاص نشود.

اگر در شب بيست و سوم ماه ديده شود سوره مومنين است و آيه بيست و سوم لقد ارسلنا نوحا الی قوه فقال يا قوم تا اخر از معنی آيه چنان مستفاد می شود که خواب بيننده را خير و و خوبی از جانب بزرگی که او باور نکند يا نصيحتی بکسی کند و ان کس باور نکند.

اگر در شب بيست و چهارم ماه ديده شود سوره بيست و جهارم است و سوره بيست و چهارم سوره نور است و آيه بيست و چهارميوم تشهد عليهم تا اخر آيه از معنی آيه چنان مستفاد می شود که بيننده خواب را با شخصی دعوايی و خصومتی پيش آيد که خصمش بروی غالب آيد يا بيننده خواب بدو حجت اردو غالب گردد.

اگر در شب بيست و پنجم ماه ديده می شود سوره فرقانست و آيه بيست و پنجم و يوم تشقق السماء بالنعمام و نزل الملائکه تتربلا از معنی آيه چنين مستفاد می شود که مصيبتی عظيم و امری ناخوش و خصومت و گفتگوی ناشايسته ببيند.

اگر در شب بيست و ششم ماه ديده شود سوره بيست و ششم شعراست و آيه بيست و ششم قال ربکم و رب ابآئکم الاولين از معنی آيه چنين مستفاد می شود که شخص بسيار خوب و معقولی در مقام نصيحت و موعظه آن شخص درآيد تا خواب بيننده بجواب سوال نجسم خود غالب گردد و شاد شود.

اگر در شب بيست و هفتم ماه ديده شود سوره نحل است و آيه بيست و هفتم قال منتظر اصدقت ام کنت من الکاذبين از معنی آيه چنان مستفاد می شود که جاسوس خيری باين کس رساند و اين کس درصد تفحص اين خبر شود که راست شود.

اگر در شب بيست و هشتم ماه ديده شود سوره قصص است و آيه بيست و هشتم اينست قال ذلک بينی وبينک ايما لاجلين تا آخر آيه از معنی آيه چنان مفهوم است که مهمی پيش بيننده خواب آيد که آن شخص مجير باشد در اقدام آن و تدبير او حکمی نباشد هر چند کلام بيشتر کند و سعی نمايد قبول ننهد.

اگر در شب بيست و نهم ماه ديده شود سوره عنکبوتست و آيه بيست و نهم اينست قال رب انصرنی علی القوم المفسدين از معنی آيه چنان مستفاده ميشود که بيننده خواب مامور می شود باصلاح جمعی اگر با ايشان جنگ کند ظفر يابد و همه احوالات او شايد نيک باشد.

واگر در شب سی ام ماه ديده شود سوره روم است و آيه سی ام اينست فاقم وجهک للذين حنيفا فطره تا اخرايه از معنی آيه چنان مستفاد شود که بيننده خواب را امری پيش آيد که جماعتی خواهند که او را امر گردانند و او سخن ايشان را گوش ندهد و سخن گوش نکردن او صواب باشد.

والله اعلم بالصواب

آب

آب شناسی:  هايدروژئولوژی یا آب شناسی (Hydrology)
هايدرولوژی یا آب شناسی از دو کلمه Hydro به معنی آب و Logos به معنی شناسایی گرفته شده است.
   دید کلی:
هايدرولوژی علمی است که در مورد پیدایش خصوصیات و نحوه توزیع آب در طبیعت بحث می‌کند ولی عملا واژه هايدرولوژی به شاخه‌ای از جغرافیای فیزیکی اطلاق می‌شود که گردش آب در طبیعت را مورد بررسی قرار می‌دهد. انجمن علوم و فنون ایالات متحده تعریف زیر را برای هايدرولوژی برگزیده است:
هايدرولوژی علم مطالعه آب کره زمین است و در مورد پیدایش، چرخش و توزیع آب در طبیعت خصوصیات فیزیکی و كيمياوي آب، واکنش‌های آب در محیط و ارتباط آن با موجودات زنده بحث می‌کند بنابراین ملاحظه می‌شود که هايدرولوژی در برگیرنده تمامی داستان آب است.
تاریخچه و تکامل آب شناسی:
تا جایی که تاریخ نشان می‌دهد اولین تجارب آب شناسی مربوط به سومریها و مصریها در منطقه خاورمیانه است بطوری که قدمت سد سازی روی دريا نیل به 4000 سال قبل از میلاد مسیح می‌رسد در همین زمان فعالیتهای مشابهی در چین نیز وجود داشته است. از بدو تاریخ تا حدود 1400 سال بعد ازمیلاد مسیح فلاسفه و دانشمندان مختلفی از جمله هومر طالس، افلاطون، ارسطو و پلنی در مورد سیکل هايدرولوژی اندیشه‌های گوناگونی ارائه کرده‌اند و کم کم مفاهیم فلسفی هايدرولوژی جای خود را به مشاهدات علمی دادند.
ادامه نوشته

آب

مصرف آشکار و نهان آب:
تحقیقات آماری در بسیاری از کشورها نشان می‌دهد که میانگین مصرف روزانه آب برای هر نفر، حدود 300 لیتر است. در حالی که مصرف نهان آب برای هر نفر، حدود 6000 لیتر و از قرار زیر می‌باشد:

  • آبیاری کشتزارها و تهیه و تولید مواد غذایی: 2600 لیتر
  •  تأمین انرژی: 2400 لیتر
  •  صنایع و معادن: 700 لیتر
  •  امور بازرگانی و خدمات: 34 لیتر
     
    منبع کمیاب:
    در بسیاری از کشورها، آب نوعی منبع استراتژیک محسوب می‌شود. بسیاری از جنگ‌ها از جمله جنگ 6 روزه در خاور میانه، بر سر به دست آوردن منابع آبی بیشتر صورت گرفت. البته کارشناسان، مشکلات بیشتری را هم پیش بینی می‌کنند که بدلیل رشد جمعیت، آلودگی آب ها و گرم شدن زمین حادث می‌شود.
    آب آشامیدنی:
    آب‌های آشامیدنی را از چشمه ها، كاريز ها و یا چاه ها استخراج می‌کنند. بنابراین برای تولید بیشتر آب، می‌توان چاه‌های بیشتری ساخت. باران و بحر هم از دیگر منابع آبی هستند که البته به عنوان آب آشامیدنی مناسب نیستند. این گونه آب‌ها را باید تصفیه نمود. روش های معروف تصفیه آب، تقطیر و جوشاندن می‌باشند.
    آب، فرهنگ و مذهب:
    در بیشتر ادیان از جمله اسلام، مسیحیت و یهودیت، آب ماده پاک‌کننده محسوب می‌شود. برای مثال، در مسیحیت غسل تعمید را در کلیسا با آب انجام می‌دهند.
    در بسیاری ادیان همچون اسلام نوعی مراسم عبادی وجود دارد که در آن ، مرده را با آب پاک شستشو می‌دهند (غسل). در دین اسلام هم تنها پس از وضو گرفتن (شستن بخش‌هایی از بدن با آب پاک) می توان فریضه نماز را بجا آورد.
    در مذهب شینتو (مذهب ژاپنی) در تمام مراسم عبادی از آب برای پاکیزه ساختن بدن فرد یا مکان خاصی استفاده می‌شود.
    شناخت محیط رشد: آب
    اهمیت آب در تولید محصولات گیاهی غیر قابل انکار است. میزان آب موجود در هر منطقه معرف آن است که از نظر اقتصادی چه گیاهی را می توان کاشت و چه گیاهی را نمی توان. بسیاری از اعمال حیاتی گیاه توسط آب کنترل می شود.آب از مواد اصلی تشکیل دهنده یاخته زنده می باشد و میزان آن در بافتهای مختلف متفاوت بوده از 2% در بعضی بذور خشک تا 40% در بافت های چوبی در حال خواب و 95% در میوه های آبدار (مانند هندوانه) دیده می شود. آب هم حلال است و هم وسیله ای برای انتقال مواد در داخل گیاه کمبود آب در گیاه باعث توقف رشد، و ادامه این کمبود منجر به اختلالات برگشت ناپذیر می گردد و گاهی هم موجب مرگ گیاه می شود. این عمل در نواحی گرم و خشک و گیاهانی که بر اساس ویژگی گونه ای دارای تبخیر شدید می باشند‏، به سرعت اتفاق می افتد میزان مصرف آب در گیاهان مختلف متفاوت است برای مثال برای تولید هر گرم ماده خشک در سوزنی برگها 50 گرم آب و در سبزهای برگی 2500 گرم آب مصرف می شود بطورکلی، برای بیشتر گیاهان‏، این مقدار بین 300 تا 1000 گرم می باشد. وقتی گیاه در حال رشد است پیوسته آب از زمین جذب کرده و از برگ ها آن را تبخیر می کند. میزان تبخیر آب از سطح برگ بستگی به حرارت‏ جریان هوا و عوامل دیگری مانند تعداد و چگونگی روزنه ها‏، رطوبت نسبی هوا و غیره دارد. خورشید ، انرژی لازم را برای تبخیر آب از سطح برگ تامین می کند. اگر بین جذب آب و تبخیر تعادل برقرار باشد تمام تعاملهای گیاهی بطور طبیعی پیش می رود و گرنه یکی از دو حالت زیر پیش می آید.

  الف : اگر مقدار جذب بیشتر از مقدار دفع باشد:

این حالت ممکن است در اثر کم بودن شاخساره نسبت به ریشه، پیرایش (هرس) بی قاعده، حمله آفات و امراض و یا بالا بودن رطوبت نسبی هوا اتفاق بیفتد در این حالت فشار آب درون یاخته ها یا آوندها بالا می رود. علایم عمومی این حالت، درازی و باریکی و نرمی ساقه گیاه و خوابیدگی آن روی زمین و ترک خوردن میوه (به علت به هم خوردن رابطه سطح و حجم) است.

ب :مقدار دفع بیشتر از جذ ب باشد:

این حالت ممکن است در اثر خشک بودن خاک، کمبود ریشه نسبت به شاخساره، یا در اثر جابجا کردن گیاه پیش بیاید. این حالت باعث تیرگی رنگ برگها و در صورت ادامه باعث پژمردگی آنها و خشک شدن گیاه می شود. کم آبی مزمن در بعضی از انواع هندوانه و بادنجان رومی.

 

آب

 آب ماده ای فراوان در کره زمين است. به شکل های مختلفی همچون بحر، باران، دريا و... دیده می‌شود. آب در چرخه خود، مرتباً از حالتی به حالت دیگر تبدیل می‌شود، اما از بین نمی‌رود. هر گونه حیات محتاج آب می‌باشد. انسان ها از آب آشامیدنی استفاده می‌کنند، یعنی آبی که کیفیت آن مناسب سوخت و ساز بدن باشد.با رشد جمعیت، منابع آب طبیعی در حال تمام شدن هستند و این مسئله، سبب نگرانی بسیاری از دولت‌ها در سراسر دنیا شده است. گاهی بدلیل مشکلات کمبود آب ، این ماده را جیره بندی می‌کنند تا مصرف آن را تعدیل نمایند.

ماده ای شگفت انگیز :
فرمول كيمياوي آب نوعی ماده مرکب است که از دو عنصر اكسيجن و هايدروجن ساخته شده است. آب را جزو دسته مخلوط‌ها طبقه‌بندی نمی‌کنند، چون خواص آب نه به خواص هايدروجن شبیه است و نه به خواص اكسيجن. از ترکیب دو اتم هايدروجن و یک اتم اكسيجن، یک مولکول آب بوجود می‌آید. یک قطره آب دارای تعداد بی شماری مولکول آب می‌باشد.
معادله كيمياوي تعامل بین هايدروجن و اكسيجن و تشکیل آب از قرار زیر است:

هر مولکول آب دارای یک ناحیه مثبت و یک ناحیه منفی است که این دو ناحیه در دو طرف مولکول آب واقع شده‌اند. شیمیدان‌ها با کمک شواهد به این نتیجه رسیده‌اند که مولکول آب شکل خطی ندارد، یعنی به این صورت نیست که دو اتم هايدروجن بصورت خطی در دو طرف یک اتم اكسيجن قرار گرفته باشند (HــOــH). بلکه مولکول آب حالت خمیده ای دارد که اتم های هايدروجن در سر مثبت مولکول و اتم های اكسيجن در سر منفی مولکول آب تجمع پیدا نموده اند.

اشکال متغیر :

آب در اشکال متفاوتی بر روی زمین یافت می‌شود. تنها ماده ای است که در طبیعت به هر سه حالت جامد، مایع و گاز وجود دارد. ابرها در آسمان، موج بحر، کوه یخی، توده های یخی در دل کوه ها و منابع آبی زیرزمینی تنها چند شکل از آب می‌باشند. طی اعمال تبخیر، میعان، انجماد و ذوب، آب مرتباً از حالتی به حالت دیگر تبدیل می‌شود. این پدیده تبدیل آب را چرخه بزرگ آب می‌نامند. از آنجا که بارندگی در صنعت زراعتو همچنین برای خود بشر بسیار با اهمیت است، به اشکال مختلف بارندگی نام های به خصوصی اطلاق می‌شود. بارندگی معمولاً بصورت باران است.

دیگر اشکال آن، تگرگ، برف، مه وشبنم می‌باشند. همچنین، از برخورد نور با قطرات باران، رنگین کمان پدید می‌آید.
آب‌های روی سطح زمین، نقش های مهمی ایفا می‌کنند؛ دريا‌ها آب مورد نیاز زراعترا فراهم می‌کنند و بحرها هم وسیله ای برای تجارت و مبادله کالاها محسوب می‌شوند. توده های یخی و آبشارها هم از دیگر اشکال آب هستند. فرسایش به وسیله ی آب، نقش مهمی در شکل محیط زیست ایفا می‌کند.به علاوه، دره ها و دلتاهای حاصل از رسوبات دريا‌ها، محلی برای سکنی گزیدن انسان ها بوده است.

آب به داخل زمین هم نفوذ می‌کند و آب‌های زیرزمینی را ایجاد می‌کند. آب‌های زیرزمینی را می‌توان با کندن چاه یا كاريز استخراج نمود. البته آب های زیرزمینی به شکل چشمه یا چشمه آب گرم هم به سطح زمین می‌آیند.
آب املاح و مواد معدنی مختلفی دارد که بر حسب آن مواد، طعم و مزه اش بسیار تفاوت می‌کند. البته ما انسان‌ها، خود ، قادریم که آشامیدنی بودن آبی را ارزیابی کنیم؛ مثلاً از آب شور بحر و یا آب‌های بدبوی باتلاق ها استفاده نمی‌کنیم. بلکه آبی می نوشیم که سالم بوده و مناسب نیازهای بدنمان باشد.

اهمیت آب در زندگی:

آب خواص مهمی دارد که در زندگی ما بسیار با ارزشند. از جمله:

حلال بسیار خوبی است

  • كثافت بالایی دارد و جالب این که وقتی یخ می‌زند یا حرارت می‌بیند،كثافت آن کاهش می‌یابد.

  • گرمای تبخیر آب بالاست. یعنی برای تبدیل مقدار کمی آب به بخار، گرمای زیادی لازم است. این خاصیت برای بدن ما بسیار با اهمیت می‌باشد. گرمای اضافی بدن با تبخیر تنها مقدار کمی از آب بدن از طریق منافذ پوست تعریق کاسته می‌شود.

  • نیروی کشش سطحی آن به طور شگفت انگیزی زیاد است. گهگاه شاهد نشستن حشرات روی سطح آب بوده‌ایم. اگر به دقت به طرز قرار گرفتن حشره روی سطح آب نگاه کنید، متوجه می‌شوید که سطح آب زیر پای حشره، مانند یک تشک ابری فرو می‌رود؛ اما پاره نمی‌شود.

  • آب مواد مختلف از جمله شکر و نمک را براحتی در خود حل می‌کند. بسیاری از تعاملهای كيمياوي تنها در حضور آب انجام می‌شوند. البته پاره ای مواد با آب مخلوط نمی‌شوند، مثل لیپیدها و دیگر مواد هايدرات كاربن‌دار. غشاء سلولی که حاوی لیپیدها و پروتئین است، از این خاصیت آب سود جسته و تعاملات محتویات سلولی با مواد كيمياوي خارج سلول را بدقت تحت کنترل دارد.

  • یکی دیگر از خواص جالب آب، حالت جامد آن، یعنی یخ می‌باشد. هنگامی که آب بر اثر سرما به یخ تبدیل می‌شود، انبساط می‌یابد، بدین معنا که حجم بیشتری را اشغال می‌کند. بنابراین، حجمی از یخ که هم‌حجم آب اولیه است، جرم کمتری دارد. به این علت می‌گویند که چگالی یخ از آب کمتر است و همین مسئله باعث می‌شود که یخ روی آب شناور بماند. در حالی که در بیشتر موارد، چگالی ماده جامد از حالت مایع آن بیشتر است.
    این ویژگی آب سبب می‌شود که بر خلاف بسیاری از مایعات، آب از سطح شروع به انجماد کند. این پدیده را بارها به هنگام شروع یخ زدن آب، درون فریزر منزلتان دیده اید، در زمستان با یخ زدن سطح آب دریاچه‌ها، لایه عایقی از یخ ایجاد می‌شود که این لایه، از یخ زدن لایه های زیرین خود جلوگیری می‌نماید. در این شرایط ، ماهی ها و دیگر آبزیان می‌توانند در مناطق گرم‌تر زیرین به حیات خود ادامه دهند.

  • دیگر ویژگی غیر عادی آب، ظرفیت گرمایی بالای آن می‌باشد. ظرفیت گرمایی یک جسم، مقدار گرمایی است که به جسم می‌دهیم تا حرارتیش، 1 درجه سانتی گراد افزایش یابد. جالب است بدانید که مقدار گرمایی که لازم است تا حرارتی 1 گرم آب را 1 درجه سانتی گراد افزایش دهد، حدود 10 برابر مقدار گرمایی است که برای 1 گرم آهن لازم است.

آب در زندگی روزانه:

وجود هر گونه حیات، متکی به وجود آب است. آب در بیشتر تعاملهای متابولیسمی بدن، نقش حیاتی دارد.هنگام گوارش غذا، مقادیر قابل توجهی آب مورد استفاده قرار می‌گیرد.تقریباً 70 درصد وزن بدن را آب تشکیل می‌دهد. برای عملکرد درست، بدن، روزانه به 1 تا 7 لیتر آب نیاز دارد البته این میزان آب به مقدار فعالیت بدن، حرارتی هوا، رطوبت و دیگر عوامل بستگی دارد. آب از طریق ادرار، مدفوع، تعریق و همچنین از طریق بازدم به شکل بخار آب دفع می‌شود.
بدن انسان به آبی نیاز دارد که نمک یا ناخالصی های دیگر (مثل باکتری یا دیگر عوامل بیماری‌ زا و یا مواد كيمياوي) نداشته باشد. البته برخی مواد محلول در آب طعم و مزه آن را بهتر هم می‌کند. امروزه، با توجه به رشد روزافزون جمعیت،میزان سرانه آب آشامیدنی کاهش یافته است. راه حل های تحت بررسی، تولید بیشترآب، بهبود توزیع و جلوگیری از هدر رفتن آن می‌باشد.

اجماع

ترجمة بحثهای از الوجيز فی اصول الفقه

  بسم الله الرحمن الرحيم
فصل سوم
دليل سوم
169  تعريف اجماع:

اجماع در لغت:  اراده و تصميم است برای چيزی، اين سخن پيامبر خدا (ص) نشانگر آن است «لاَ صِيَامَ لِمَنْ لَمْ يُجَمِّعِ الصِّيَامَ مِنَ اللَّيْلِ: هر کس از شب اراده و نيت روزه نکند روزه‌اش درست نيست»  می‌گويند: «أجْمَعَ فُلان عَلَی الأمْرِ: فلان برای اجرای کاری عزم کرد و تصميم گرفت» و اجماع به معنی اتفاق نيز آمده است. مانند اين کلام مبارک فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَشُرَكَاءَكُمْ: پس برای اجراي مكر و حيلة خود با شريكهاتان متفق شويد) يونس: 74. گفته شده است: «أجْمَعَ القَومُ عَلیٰ کَذَا: مردم متفق شدند و با عزم راسخ در صدد اجزای کاری بر آمدند» اجماع به اين معنی نمی‌آيد مگر با بيشتر از يک نفر. بخلاف معنی اول که از يک نفر نيز صحيح می‌شود.
اجماع در اصطلاح علمای اصول: اتفاق مجتهدين ملت اسلام است بر حکم شرعی در هر عصر و زمان بعد از وفات پيامبر خدا.
170  از تعريف اصطلاحی مطالب آتی دانسته می‌شود:
اول  اتفاق غير مجتهدين اجامع به شمار نمی‌آيد.
مجتهد: کسی است که توان استنباط احکام شرعی را از ادلة تفصلية آن داشته باشد. و گاهی فقيه نيز گفته می‌شوند. مجتهدين را اهل حل و عقد يا اهل رأی و اجتهاد يا علمای امت  نيز می‌نامند.
غير مجتهدين کسانی هستند که توان استنباط احکام را ندارند. مانند: افراد عامی، يا کسانی‌که از امور شرعی آگاهی ندارد ولی به فنون ديگر آگاه هستند. يا دانش آنها در بخشهای ديگر است. مانند: طبيب و مهندس.
دوم  مراد از اتفاق مجتهدين تمام مجتهدين جهان اسلام است. اجماع اهل مدينه يا اهل حرمين مکه و مدينه يا اجماع گروة معين کافی نيست.  زيرا تنها يکی از اين اجتماعات اجماع اصطلاحيی مقصود نيست. مخالفت گروهی زيان می‌رساند و اجماع منعقد نمی‌شود. اين نظر جمهور علمای اصول است.
برخی از علمای اصول می‌گويند: مخالفت يک گروه، دو گروه و سه گروه زيان نمی‌رساند.
عده‌ای ديگر مي‌گويند: اتفاق اکثريت مهم است اگرچه اجماعِ همگانی نباشد. اتفاق اکثريت حجت به حساب می‌آيد و پيروی از آن لازم است، زيرا اتفاق اکثريت نشان می‌دهد که حق با آنهاست و اينجا دليل قاطع يا راجح وجود داشته که آنها را به اتفاق متمايل ساخته است. چون عادتاً به ندرت پيش می‌آيد که دليل مخالف راجح باشد.
آنچه به مقتضاي تعريف به نظر می‌رسد: اتفاق تمام مجتهدين بدون استثنا واجب و ضروری است. اگر يکی مخالفت ورزيد اگرچه تنها باشد اجماع شمرده نمی‌شود. آنجا که اجماع نيست حجت نيست و پيروی از آن هم الزامی نمی‌باشد. چون وجود اکثريت دليل قاطع بر درستی رأی آنها نيست، گاهی اکثريت دچار خطا می‌شوند و اقليت نظر راست و درست می‌دهند.
بله، بسا که به رأی اکثريت دل انسان آرام می‌گيرد و به اعتبار آن به صفت رأی اجتهادی شايستة پذيرش پذيرفته می‌شود. وقتي‌که رجحان دليل مخالف برای ما روشن نباشد.
سوم: شرط است که مجتهدين مسلمان باشند، زيرا دلايلی‌که بر حجيت اجماع دلالت دارند نشان می‌دهند که اجماع کننده‌ها حتمی از امت اسلام باشند. علاوه بر آن موضوع اجماع امور شرعی است که استوار بر عقيده يا پيوست آن است يا از آن جدا و منشعب می‌گردد.
چهارم: واجب است که اتفاق مجتهدين لحظة اجتماع آنها بر حکم يک مسأله کاملاً تحقق يابد. و انقراض و سپری شدن عصر شرط نيست. يعنی مرگ مجتهدين که اجماع با آنها صورت گرفته است شرط نيست. بنابراين برگشت بعضی آنها از رأی خود و ظهور مجتهد ديگر که هنگام اجماع نبوده و با آنچه اتفاق و اجماع کرده‌اند مخالفت ورزد ضرر نمی‌رساند.
عده‌ای از علمای اصول می‌گويند: برای تحقق اجماع انقراض عصر شرط است.
نظر برتر سخن گروة اول است، زيرا دلايلی‌که اجماع را حجت به حساب می‌آورند انقراض عصر را واجب نمی‌داند و تنها اتفاق آنها را شرط می‌شمارد. هرگاه مجتهدين عصر بر حکم حادثه‌ای متفق شوند اجماع به دست می‌آيد و پيروی از آن لازم است، با برگشت برخی آنها از رأی خود و يا ظهور مجتهد ديگر که رأی متفاوت دارد قابل نقض نيست.
پنجم: شرط است که اتفاق مجتهدين بر حکم شرعی باشد مانند: وجوب، حرمت، استحباب و امثال اينها. اما اجماعی‌که بر مسائل و قوانين شرعی تعلق نمی‌گيرد مانند: مسائل رياضی، طب، و لغت اجماع شرعی مقصود نيست.
ششم: اعتبار اجماع بعد از وفات رسول اکرم (ص) است و اين مطلب را بسياری از علمای اصول در تعريف‌شان از اجماع بيان داشته‌اند و ما هم اين را ترجيح داده‌ايم.
برخی از علمای اصول گفته‌اند: اين شرط نيست، بلکه جايز است در عصر پيامبر خدا بر حکم مسأله‌ای اجماع صورت بگيرد و دليل آن اجماع و موافقت نبی اکرم باشد. ولی ما اين رأی را درست نمی‌دانيم، زيرا با موجوديت پيامبر خدا نيازی به اجماع ديده نمی‌آيد چون سخن و موافقت او (ص) معتبر است براي‌اين‌که او بيان کنندة راة شريعت است. اگر در آن عصر اجماعی صورت می‌گرفت يا با آن موافق بود يا مخالف در صورت مخالفت اجماع آنها هيچ اعتباری نداشت و در صورت موافقت نظر خود او شمرده می‌شود به اين ترتيب سخن آنهای را که وقوع اجماع را در عصر پيامبر جايز می‌دانند قابل پذيرش نمی‌دانيم.
171  حجيت اجماع:
اجماع وقتی‌که با شرايطش منعقد شد دليل قطعی به حساب می‌آيد بر حکم مسئله‌ای‌که مورد اجماع قرار گرفته است. اين اجماع حجت قطعی و برای مسلمانها الزامی است. مخالت با آن و يا نقض آن جايز نيست.  جمهور اعظم از مسلمانها بر اجماع قايل هستند و به حجيت و دليل بودن آن با دلايل زيادی استدلال می‌کنند. و ما به ذکر بعضی از آنها اکتفا می‌کنيم:
أ  خدا جل‌جلالُه می‌فرمايد (وَمَن يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَىٰ وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّىٰ وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِيراً ) نساء: 115. اين آيه نشان می‌دهد خدا کسی را که از راة مسلمانها کنار رود تهديد کرده است، بنابراين راة آنها حق و پيروی از آن واجب است و راه‌های ديگر باطل و ترک آنها واجب است. هر چه مورد اتفاق مسلمانها باشد راة آنها به شمار می‌آيد و آن حق و پيروی از آن نيز واجب است و معنی اجماع جز اين نيست. و اين مطلوب است.
ب  آحاديثی بسياری آمده است که نشانگر عصمت امت اسلام از خطاست وقتی‌که در امری اتفاق کنند. از جمله اين قول پيامبر خدا: «لا تجتمع أمتی علي الخطأ: امت من به اجرای کار خطا متفق نمی‌شوند»   «[سألت الله أن] لا تجتمع أمتی علی ضلالـ: از خدا خواستم که امت من به کار گمراه کننده  متفق نشوند»  اين احاديث اگر چه حديث واحد هستند مگر معنای آنها متواتر است و افادة قطع و يقين را می‌کنند به ‌اين‌که امت اسلام به هر چه اجماع کند حق و درست است. اجماع مجتهدين امت نمايانگر اجماع امت است زيرا آنها اهل رأی و معرفت هستند و ديگران از آنها اطاعت می‌کنند پس اجماع مجتهدين حق و درست است. و هرچه حق است پيروی از آن و عدم مخالفت با آن حق است. معنای حجيت اجماع جز اين نيست.
ج  اتفاق مجتهدين ناگزير دليل شرعی داشته باشد. براي‌اين‌که اجتهاد از روی هوا و هوس درست نيست، بلکه موافق روشهای مرسوم و ضوابط معين و راههای تعيين شده از هوا و هوس محفوظ است چنانچه در مقدمه ذکر کرديم، بنابراين هرگاه مجتهدين بر رأيي متفق شوند به يقين می‌دانيم که آنها دليل شرعی يافته‌اند که بطور قطعی به رأی آنها دلالت دارد اگر چنين نبود اتفاق آنها برحسب عادت آسان نبود، برای‌اينکه خرد و ذوق و ادراک هر کس متفاوت است. وقتی‌که دليل احتمال چندين وجه داشته باشد اتفاق به سهولت به دست نمی‌آيد.

172  انواع اجماع:
اول  اجماع صريح: آن است که مجتهدون هر کدام آرای خود را به صراحت اظهار می‌دارند سپس به يک رأی اتفاق می‌کنند، مثلاً مسئله‌ای را به مجتهدين پيش می‌کنند در حالی‌که آنها در يک نقطه اجتماع دارند و هر کدام نظر خود را ابراز می‌دارند سپس به يک رأی اتفاق می‌کنند. يا مسئله‌ای را به هر کدام آنها پيش می‌کنند در حالی‌که به نقاط مختلف قرار دارند و آرای آنها در باره موافق هم است. يا يکی از مجتهدين دربارة مسئله‌ای فتوا می‌دهد و اين فتوی به گوش ديگران می‌رسد و آنها به صراحت موافقت خود را اعلام می‌کنند. يا مجتهدی در مورد مسئله‌ای قضاوت و حکم معينی را صادر می‌کند و اين حکم به مجتهدين ديگر می‌رسد و آنها به صراحت موافقت می‌کنند، به گفتار يا افتاء يا قضاوت.
اين نوع اجماع حجت قطعی است نه مخالفت با آن جائز است و نه نقض آن.
اجماع سکوتی: آن است که مجتهد در بارة مسئله‌ای رأی خود را ابراز می‌دارد اين رأی شناخته می‌شود و شهرت می‌آبد و به مجتهدين ديگر می‌رسد و آنها در باره سکوت می‌کنند و انکار و موافقت‌شان صريح و آشکار نيست. با اين‌که مانعی برای ابراز رأی نيست و وقت کافی دارند که به مسئله نگاه کنند و بينديشند. و چيزهای که مجتهد را وادار به سکوت می‌کند از قبيل ترس از کسی يا مهابت از همان مجتهد و چيزهای ديگر از موانعی که بزودی بيان خواهيم نمود. علما در حکم اين اجماع و مقدار اعتبار آن سه نظر متفاوت دارند:
اول  گروهی از علما می‌گويند: اين اجماع نيست، و علاوه بر آن حجت ظنی هم به شمار نمی‌آيد. پيروان مذهب شافعی و مالکي به اين نظر هستند.
دلايل آنها:  کسی‌که در برابر رأی و اجتهاد عالم ديگر خاموشی گزيند نمی‌توان گفت آن را پذيرفته است و يا نه. زيرا نسبت سخنی به کسی‌که آن را نگفته است جايز نيست. و همچنان سکوت کسی را نمی‌توان خودداری از موافقت دانست. گاهی سبب آن نرسيدن مسئله به ديگران است، يا عدم اجتهاد آنها در باره است، يا نبود وقت کافی است تا نظر آنها شکل گيرد، يا عالمی‌که خاموش مانده باور داشته که نيازی به ابراز نظر نيست چون معتقد بوده علمای ديگر برای رد اين نظر بسنده هستند. يا عقيده داشته که حق نزد خداست و هر مجتهد به اجتهاد خود به آن نمی‌رسد پس رد و انکار لزومی ندارد، يا از سلطان ستمکار هراس داشته، يا شرم داشته رازش آشکار شود بخاطر مهابت مجتهد ديگر. با اين احتمالات و غير از اينها ممکن نيست يقين داشت که سکوت برای موافقت است. جايي‌که دليل برای موافقت نباشد، نه اتفاق است و نه اجماع و آنجا که اجماع نيست حجت نيست.
دوم  گروهی از علما می‌گويند: اين حجت قطعی است و مخالفت با آن جايز نيست. برای‌اين‌که مانند اجماع صريح است اگرچه به قوت او نيست. اکثر علمای مذهب امام ابو حنيفه و علمای مذهب امام احمد حنبل به اين نظر هستند  
 دلايل اينها: سکوت حمل به موافقت می‌شود، نه به چيز ديگر تا زمانی‌که قرينه‌ای به آن دلالت کند و عواملی‌که مانع می‌شوند سکوت علامت موافقت باشد منتفی گردند. با اشتهار رأی و رسيدن آن به بقية مجتهدين و گذشت وقت کافی برای نگرستن و تأمل در مسأله، موانع منتفی و قرينه ثابت می‌گردد. با اين‌که مانعي وجود ندارد مجتهد را از ابراز رأی در مورد مسأله‌ای که به او رسيده است بازدارد، به گمان اين‌که مجتهدان ديگر اين را رد خواهند کرد، يا باور داشته نياز به ابراز نظر نيست، يا از آزار و اذيت قدرتمندي می‌هراسيده است و امثال اينها از موانعي‌که مانع تصريح رأی می‌شوند. چون تمام چيزها که ياد کرديم تحقق يابد دليلی باقي نمی‌ماند که سکوت نشانة موافقت نباشد و اجماع ثابت نگردد، و اجماع حجت قاطع است.
سوم  عده‌ای از علما می‌گويد: اين اجماع شمرده نمی‌شود و ليکن حجت ظنی است. بعضی از علمای مذهب امام ابو حنيفه و بعضی از علمای مذهب امام شافعی به اين نظرند.
دلائل اينها: حقيقت اجماع، اتفاق جميع مجتهدين است از روی حقيقت نه حدس، و اين در اجماع سکوتی تحقق نمی‌يابد. زيرا هرچند گفته شده سکوت نشانة موافقت است ولی هر گز مانند صريح به موافقت دلالت ندارد پس اجماع شمرده نمی‌شود و ليکن برای رجحان دلالتش بر موافقت  وقتی‌که موانع از قبيل تصريح نباشد  حجت ظنی به حساب می‌آيد.
173  نظر راجح و برتر:
در واقع مطلوب از تحقق اجماع ثبوت موافقت تمام مجتهدين است به يک رأی، و موافقت همان گونه که از طريق صريح تحقق می‌آبد از طريق دلالت نيز تحقق می‌آبد. تحقق موافقت را تنها به تصريح محصور نمی‌دانيم، زيرا شايسته است سکوت راهی برای دلالت به موافقت گردد مادامی‌که قرينه موجود و موانع منتفی باشد. چنانچه معتقدين به قول دوم گفته‌اند. براي‌اين‌که در اين حالت سکوت بيانگر است. و سکوت بر مجتهد حرام است در صورتی‌که آنچه گفته شده باطل باشد. در خصوص مجتهدين باور اين است که آنها از اظهار رأی‌ برای آشکار ساختن حق خودداری نمی‌کنند اگرچه از اين بابت با رنج و زحمت و تنگی مواجه شوند و اين باور اعتقاد ما را قوت می‌بخشد که سکوت آنها حمل به رضا و موافقت‌شان می‌شود، نه انکار و مخالفت‌شان. اما از آنجايي‌که نمی‌توانيم کامل درک کنيم سکوت دلالت به رضايت دارد و نه می‌توانيم موانع تصريح را دور سازيم پس در اين حالت اجماع سکوتی را حجت ظنی می‌دانيم و بس.
174  اختلاف مجتهدين در يک مسأله بر دو قول:
هرگاه مجتهدين در هر عصر و زمان بر مسأله‌ای دو نظر متفاوت داشتند آيا ايجاد نظر سوم در آن مسأله درست است يا جائز نيست. بسياری از علما اين کار را منع کرده‌اند و بعضی جواز داده‌اند و گروهی تفصيل را اختيار کرده‌اند.
نظر دستة اول: اينها ايجاد قول سوم را منع کرده‌اند، برای‌اين‌که حصر اختلاف به دو نظر اجماع ضمنی يا اجماع مرکب است  چنانچه به اين نام ياد می‌کنند  که نظر ديگر در اين مسأله گنجايش ندارد و قول به رأی سوم مخالفت با اجماع است.
در واقع اين نوع استدلال ضعيف است، زيرا آنچه حاصل شد عدم قول به رأی سوم است و عدم قول به چيزی مستلزم عدم آن نيست براي‌اين‌که فرق اين دو واضح است. آنچه می‌گويند دليل شايسته برای روش آنها نيست.
نظر دستة دوم: اينها نظر سوم را جواز می‌دهند، هرگاه در مسألة ميان مجتهدين اختلاف ديده شد به قاطعيت نشان می‌دهد که در اين مسأله اجماع صورت نگرفته است. زيرا اجماع اتفاق تمام مجتهدين است نه بعضی آنها. و هرجا اين اتفاق نبود مانعی برای ايجاد قول سوم، چهارم و بيشتر نيست چون مخالفت و بی‌اعتنايي به اجماع است.
اين استدلال اگرچه به ظاهر قوی به نظر می‌رسد ولی در حقيقت ضعيف است. زيرا ممکن است بين علمای که در يک مسأله اختلاف دارند در بعضی موارد آن اجماع متحقق شود و اين مورد اتفاق محل اجماع ايشان است پس مخالفت با آن جائز نيست. بخاطر غفلت‌شان از اين معنی صاحبان اين قول به خطا گرفتار شدند و مطلقاً نظر سوم را جواز دادند.
نظر دستة سوم: اختيار تفصيل است، خلاصة اين مطلب: اگر بين دو گروه که در مسأله‌ای با هم اختلاف دارند مورد مشترک وجود داشت و هر دو گروه بدان متفق بودند ايجاد قول سوم جائز نيست که مخالف همين مورد مدار اتفاق باشد. برای‌اين‌که خرق اجماع به شمار می‌آيد و اين جائز نيست. و اگر قول سوم به چيز مورد اتفاق هر دو گروه برخورد نمی‌کرد ايجاد قول ديگر در بارة يک مسأله جائز است. زيرا در اين صورت با اجماع روبرو نمی‌شود. برای توضيح بيشتر اين نظر چند مثال می‌آوريم:
الف  اصحاب بزرگوار در مورد ميراث جد با برادراني‌که از يک پدر و مادر يا تنها از يک پدر به دنيا آمده‌اند دو نظر مختلف دارند:
اول  جد برادران را محجوب می‌سازد و ميراث تنها به او می‌رسد اگر ارث گذار وارث ديگری نداشت. دوم  جد با برادران ميراث می‌گير و آنها را محجوب نمی‌سازد. پس مورد مشترک و مدار اتفاق ميان هر دو گروه ضرورت ميراث بردن جد است با برادران، و اختلاف در اين است که جد برادران را محجوب می‌سازد يا نه. پس ايجاد قول سوم که جد نتواند با برادران ارث گذار ميراث بگيرد نظری است ناجائز. زيرا مخالفت با اجماع سابق که ميراث بردن جد را با موجوديت برادران ضروری مي‌داند.
ب  و همچنان اصحاب کبار در بارة عده‌ای زن حامله که شوهرش از دنيا رفته است اختلاف دارند، عده‌ای می‌گويد: عدت او با وضع حمل کامل می‌شود. گروهی می‌گويد: عدت آن دورترين دو زمان است، ماهها يا وضع حمل. و قدر مورد اتفاق هر دو گروه عدم اکتفاء تنها به ماههاست پيش از وضع حمل. پس ايجاد قول سوم به شمارش عدت به ماهها پيش از ولادت نظری است نادرست. براي‌اين‌که بر خلاف آنچه مورد اتفاق است رفتار کرده. و مخالفت با اجماع جايز نيست.
ج  مثال ايجاد نظر سوم که با قدر مورد اتفاق هر دو گروه برخورد نمی‌کند: مسألة انحصار ميراث است در پدر و مادر و يکی از شوهر و همسر. مجتهدين عصر اول در اين مسأله اختلاف کردنده‌اند: گروهی گفته‌اند: سهم مادر سوم حصة کل ميراث است، سهم شوهر نصف و از همسر يک چهارم است و باقی از پدر است. و گروهی ديگر گفته‌اند: سهم مادر ثلث باقی است بعد از سهم شوهر يا همسر. و هرچه از اموال متروکه باقی‌ماند به اساس عصبه از پدر است.
محمد بن سيرين در عصر تابعين اين روش را اختيار کرده است: سهم مادر ثلث تمام مال است در صورتی‌که با پدر و مادر ارث گذار خانمش باشد، و سهم مادر ثلث باقی ميراث است بعد از سهم شوهر اگر با پدر و مادر مورث شوهر موجود باشد. اين نظر به قدر مشترک ميان هر دو گروه برخورد نمی‌کند،  و مخالفت با اجماع به حساب نمی‌آيد، پس اين قول مانعی ندارد.
د  فقهای عصر اول در حدود حق شوهر در فسخ نکاح اختلاف دارند هنگامی که در زن پيسی يا ديوانگی يا فقدان خرد يا بسته شده آلتناسلی يا قرن. گروه معتقدند شوهر می‌تواند به تمام اين عيوب نکاح را فسخ کند و برخی ديگر به حق طلاق برای شوهر اکتفا می‌کنند و فسخ نکاح را با اين عيوب جواز نمی‌دهند. هرگاه بعضی از مجتهدين بگويند: فسخ به اين عيبها جايز است و با اين عيبها جائز نيست مخالف اجماع گام نبرداشته است. زيرا هر دو گروه بر قدر مشترک اتفاق نکرده‌اند، برخی از عيبها که قول سوم با آنها فسخ نکاح را جائز می‌دانند.
175  قول راجح و برتر:
نظر سوم برتر و ارجح است: برای‌اين‌که به حقيقت اجماع توجه دارد، اگر در جزئی اجماع را بيابد هرچند در يک مسألة مورد اختلاف، ايجاد قول سوم را که متضاد به اجماع باشد جائز نمی‌داند. و اگر اجماع را نديد ايجاد قول جديد را مانع نمی‌داند، زيرا ايجاد قول سومی وقتی ممنوع است ‌که مخالف اجماع سابق باشد. اجماع سابق بر تعداد آراء مختلف بر پا نمی‌شود چنانچه اصحاب قول اول می‌پندارند حتی گفته شده ايجاد قول ديگر مطلق جائز نيست. بلکه اجماع بر احکام مسائل بر پا می‌شود. گاهی در بعضی از جزئيات مسأله اتفاق حاصل می‌شود. اگرچه در تمام اين مسئله اختلاف موجود است چنانچه مثال آنرا بيان کرديم. در مسألة ارث جد با برادران برخی از علما گفته‌اند: جد با موجوديت برادران ميراث می‌برد. و بعضی ديگر از علما گفته‌اند: برادران با موجوديت جد ميراث نمی‌برند. پس جزء مورد اتفاق در اين مسئله  همين است که جد ميراث مي‌گيرد. پس ايجاد قولي‌که نقيض اين جزء مورد اتفاق باشد جائز نيست.
176  مستند اجماع:
اجماع بايد دارای سند شرعی باشد، زيرا اظهار نظر در مورد دين بدون علم و بدون دليل سخنی است از روی هوا و هوس و خطای قطعی اين نادرست است و پيش نمی‌آيد، زيرا ملت اسلام از خطا معصوم است به دليل احاديثي‌که ذکر کرديم. سند اجماع از کتاب الله يا از حديث است.
دليل حرمت نکاح جده‌ها و دختران فرزندان هرچند مراتب‌شان پايين باشد. اين قول خدا جل‌جلالُه است (حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهَاتُكُمْ وَبَنَاتُكُمْ: ازدواج با مادران‌تان و دختران‌تان بر شما حرام است) نساء: 23. چون اجماع علما پذيرفته که مراد از امهات در آية کريمه اصل و اساس زنان است که جدات را نيز شامل می‌گردد. اگرچه دور باشد. و مراد از دختران فروع زنان است، پس شامل دختران اصلی و دختر فرزندان است اگرچه دور باشند.
اجماعی‌که بر اساس سنت بنا شده است: به اجماع علما جده از ميراث يک ششم می‌گيرد، زيرا رسول خدا برای جده يک ششم ميراث را داده‌اند.
علمای اصول بر جواز انعقاد اجماع بر اساس اجتهاد يا قياس اختلاف دارند. اکثريت علما اين را اجازه داده‌اند و بعضی منع کرده‌اند. مثل داود ظاهری، ابن جرير طبری. ما هم متمايل به روش اکثريت علما هستيم، در زمان صحابه اجماع صورت گرفته که مستند آن اجتهاد يا قياس بوده است، به جمع قرآن اجماع کردند که سندشان مصلحت بود، اين نوعی از انواع اجتهاد است. و با حضرت عثمان (رض) به ايجاد ندای سوم به نماز جمعه موافقت کردند که سندشان مصلحت اعلام وقت ادای نماز به مردم بود به خصوص آنهاي‌که خانه‌شان از مسجد دور بود. اجماع آنها بر تحريم چربوی خنزير قياس بر تحريم گوشت آن.
177  امکان انعقاد اجماع و مخالفت با اين نظر:
جمهور علما معتقد به امکان انعقاد اجماع و وقوع آن هستند. و بعضی از علما به اين باورند که امکان انعقاد اجماع نيست و اصلاً واقع نمی‌شود. از اين جمله نظام يکی از علمای معتزله است.
کسانی‌که امکان انعقاد اجماع را ممنوع می‌دانند اين گونه استدلال کرده‌اند: شناخت مجتهدين واقعی دشوار يا ناممکن است زيرا هيچ قاعده‌ای برای فرق مجتهد از غير مجتهد وجود ندارد. حتی وقتی عالمی در يک شهر به اجتهاد شهرت يابد علمای  همين شهر يا شهرهای ديگر در شايستگی او برای اجتهاد با او منازعه می‌کنند و اگر در شايستگی آنها برای اجتهاد بدون منازعه اعتراف کنند به يکجا جمع شدن ايشان و عرض مسأله بر آنها بسيار مشکل است، برای‌اين‌كه در شهرها و سرزمين‌های مختلف زندگی دارند. حتی هرگاه بخواهيد مسأله‌ای را بر آنها عرض کنيد در حالی‌که هر کدام به شهرهای خود قرار دارند رساندن موضوع به هر کدام و آشنايي به رأی آنها به طور موثق بسيار سخت است و به آسانی نمی‌توان يقين کرد که تا گرفتن تمام آرا او به رأی خود پا برجاست. علاوه بر تمام اينها ناگزير اجماع داراي سند باشد. اگر اين سند قطعي بود مردم به شکل عادی آن را می‌پذيرند و از آن غفلت نمی‌ورزند زيرا خصوصيت سند قطعی است که پذيرفته می‌شود و شايع می‌گردد پس حاجت به اجماع نيست. و اگر دليل ظنی بود اتفاق بر آن از روی عادت محال است. براي‌اين‌که خوی و خصلت و افکار هر کدام از مجتهدين برای استنباط متفاوت و مختلف است.
جمهور چنين استدلال می‌کنند: گفتار کسانی‌که اجماع را منع می‌کنند تنها برای ايجاد شک است به امری که وقوع آن ممکن است. پس به آن توجه نمی‌شود. دليل امکان وقوع اجماع: اجمعا عملاً در عصر صحابه واقع شده و اجماع‌های بسياری از آنها برای ما رسيده است. مانند: سهم جَده از ميراث يک ششم مال متروکه است، ازدواج زن مسسلمان با غير مسلمان باطل است، صحت نکاح بدون تعيين مهر، تقسيم نشدن زمين‌های فتح شده بين فاتحين، اگر ارث گذار برادر و خواهر تنی نداشت برادران و خواهرانی‌که تنها از يک پدر به دنيا آمده‌اند جانشين آنها می‌شوند، پسر اصلی پسر پسر را در ميراث محجوب می‌سازد. از قبيل اينها از اجماع‌های بسيار ديگر. پس انعقاد اجماع در گذشته دليل قاطع بر امکان وقوع آن است. پس چگونه ادعا می‌شود که اجماع واقع نشده و هر گز نخواهند شد.
178  لزوم تفصيل در بارة اين اختلاف:
لازم است اين اختلاف را به شايستگی تفصيل بدهيم: نظر جمهور را بطور کلي نمی‌پذيريم و همچنان نظر مانعين را بی‌قيد و شرط ترک نمی‌کنيم. تفصيلی‌که ما شايسته می‌دانيم مناقشه و بحث به روی گفتار مانعين است:
اول  مانعين استدلال می‌کنند: سند اجماع اگر قطعی باشد از مردم پنهان نمی‌ماند در اين صورت نيازی به اجماع نيست. و اگر سند اجماع ظنی بود محال است که به آن اتفاق صورت بگيرد پس اجماع منعقد نمی‌شود. اين سخن با هر دو بخش آن دليل شايسته به ادعای آنها نيست. زيرا اجماعي‌که به دليل قطعی استوار باشد قوتش بيشتر است و نيازی نيست که به جستجوی دليل آن بود. و اگر سند اجماع ظنی بود مثل خبر واحد پس عادت امکان اجماع به آن را محال نمی‌داند وقتی‌که دلالتش واضح و معنايش آشکار باشد، در اين حالت دليل ظنی بواسطة اجماع به مرتبة قطعی بالا می‌رود.
دوم  استدلال کردند که امکان شناخت فرد فرد مجتهدين نيست چون در شهرهای مختلف زندگی دارند... اين سخن سزاوار تأمل و مناقشه است. شايسته است که در باره بگوييم: عصر سلف به دو عصر جداگانه تقسيم می‌شود:  عصر صحابه و عصر بعد از آنها.
در عصر صحابه به خصوص زمان ابو بکر و عمر (رض) تعداد مجتهدين کم بود و فرد فرد آنها معروف و مشهور بودند و تقريباً همه‌‌شان در مدينه زندگی داشتند يا در جايي بودند که دست رسی به ايشان و شناخت رأی‌شان آسان بود و در آن زمان اجتهاد و استنباط شکل شوری داشت. پس در آن زمان و حالت چنانچه بيان کرديم انعقاد اجماع بسيار سهل و آسان بود و بعمل صورت پذيرفته و اجماع‌های زيادی از آنها به ما رسيده است. از جمله آن که جمهور به آنها استدلال کردند و ما اندکی پيشتر بيان کرديم.
بله، گاهی گفته می‌شود تمام اين اجماع‌ها صريح نيستند، اين گفتار حق است و ما می‌پذيريم و منکرش نيستيم، ولی در آن چند چيز است؟ نزد بسياری از علما اجماع سکوتی مانند اجماع صريح است چنانچه بيان کرديم. اگر گفته شود: اجماع سکوتی نزد بعضی از علما حجت نيست پس در اين صورت اجماع سکوتی صحابه دليل وقوع اجماع نيست و نه بر ديگران دليل و حجت است. ما می‌گوييم: شايسته است اجماع سکوتی صحابه اجماع صريح به شمار آيد به چندين حساب، از جمله: تعدادشان اندک و شخصيت‌شان مشهور و شناخته شده بود آنگونه که ذکر کرديم. و با شناخت از روش ايشان و مبادرت‌شان به گفتار حق که بدون ترس از کسی و بدون اين‌که عضمت و شکوة کسی بر دل شان واهمه ايجاد کند آن را بيان می‌کردند، چون مشتاق بودند به عهد و پيمانی‌که خدا از علما گرفته از اظهار حق و عدم کتمان آن وفا نمايند. کافی است برای گفتار خود دليل بياوريم و بگوييم: صفت حق گويي عمومی بود حتی بر فرد فرد مسلمانان وجود داشت. آيا آگاه نيستند که زنی بدون اين‌که هيچ ترس و هراسی بر دل داشته باشد گفتار عمر فاروق را در حالی‌که بر فراز منبر خطبه می‌خواند رد کرد و روش و رأی او را در مورد کم کردن مهر زنان زشت شمرد. قصة بلال و بحث و مناقشة او با عمر بن خطاب در مسألة قسمت زمينهای فتح شده ميان فاتحين مشهور است، بلال مخالفت خود را با رأی عمر اعلام کرد بلکه به شدت و درشتی با او صحبت نمود. و عمر بن خطاب او را از اين کار مانع نشد که نظر متفاوت با امير المؤمنين داشت... حتی عمر بن خطاب نتوانست به او چيزی بگويد جز اين‌که گفت: «اللّهُمَّ أکْفِنِیْ بِلالاً: خدايا مرا از آزار بلال نگهدار» چيزی بيشتر از اين نگفت و با او درشتی و شدت نکرد. با مشاهدة اين حالت اصحاب کبار، مشکل است که بپذيريم سکوت مجتهدين آنزمان بدون رضا و موافقت بوده است بلکه ما قريب به يقين باور داريم که سکوت ايشان در برابر رأيي که به آنها رسيده حمل به رضا و موافقت است و رسيدن رأی به آنها بسيار آسان بود چون تعدادشان اندک بود و همه به مدينه يا نزديک آن به سرمی‌بردند.
اما بعد از عصر صحابه بسيار مشکل است که انعقاد اجماع را پذيرفت، برای‌اين‌که فقها در سرزمينهای از هم دور و در شهرهای متعدد زندگی داشتند و تعدادشان بسيار بود و روش جداگانه و خوی خصلت متفاوت داشتند، و برای اجتهاد و استنباط شورای استنباط نداشتند و اين شيوه را به کار نمی‌بردند چنانچه در عصر اول مرسوم و متداول بود. نهايتاً می‌توان گفت: احکام اجتهادی در بعض مسائل بوجود آمد و شهرت يافت، و دانسته نشد که مجتهدی با آن مخالفت کرده باشد، ولی عدم آگاهي از مخالفت با آن نشان نمی‌دهد که مخالفت وجود نداشته باشد. در نتيجه نمی‌توان آن را اجماع شمرد بلکه اجماع سکوتی هم نمی‌توان به حساب آورد.
179  اهميت اجماع در عصر حاضر و امکان انعقاد آن:
اجماع مصدر مهم از مصادر فقه اسلامی و دليلی از أدلة احکام است که صحت و اعتبار آن تأييد شده. پس می‌توان در شناخت و معرفت احکام شرعی برای وقايع جديد که در عصر حاضر زياد است از آن استفاده کرد. اين استفاده ممکن نيست مگر اين‌که جمعی از فقها آماده شوند و مسائل بر آنها عرضه و رأی آنها در باره دانسته شود و اين به صورت برتر انجام نمی‌شود و به پاية اکمال نمی‌رسد  به عقيدة مؤلف  مگر از طريق ايجاد مجمع فقهی جهانی که تمام فقهای جهان اسلام را شامل و جای معين داشته باشد، و تمام وسائل ضروری از کتاب و کتابخانه... برايشان آماده گردد. و اين مجمع در اوقات معين جلسات منظم و متناوب داشته باشد. مسائل و وقايع جديد برای مطالعه و دقت نظر به آن عرضه گردد، بخاطر ايجاد احکام در بارة آن وقايع در روشنايي نصوص شرعی و قواعد آنها و مبادی عامه. سپس اين احکام در رسانه‌های گروهی پخش شود يا به کتب خاص تدين گردد و برای نشر و پخش آرای مجمع فقهی علاوه از تبليغ از رسانه‌های گروهی و وسايل مخابراتی استفاده شود، تا عامة مردم از آن آگاه شوند و دانشمندان در باره رأی خود را اظهار بدارند، چون احتمال دارد که بعضی از فقها بروی عللی نتوانند در اين مجمع اشتراک نمايند. و از فقها در سراسر عالم اسلام خواسته شود آرای خود را مستقيماً به اين مجمع فقهی يا به افراد مورد اعتماد آن در نقاط مختلف بفرستند. پس مجمع در آراي رسيده پيرامون آنچه نشر کرده بود دقت کند اگر آرای ارسال شده با رأی اعضای مجمع موافق بود اين تقريباً اجماع منصوص نزد علمای اصول بشمار مي‌آيد و عمل به موجب آن جايز است.

تأليف : الدکتور عبد الکريم زيدان
ترجمة: عبد الکريم ارشد
از صفحة 179 فقرة 169 تا صفحة 193 فقرة 179
 تاريخ :02/12/1386

تاريخ کهن مسجد جامع هرات:

مسجد جامع بزرگ شهر هرات پنجمين مسجد جامع بزرگ در جهان مي باشد اين مسجد جامع بيش از 1400 سال قدمت دارد و مساحت آن به 46760 متر مربع مي رسد. مسجد جامع بزرگ هرات از جمله آثار تاريخي افغانستان مي باشد.اين بناي زيبا و شگفت انگيز در طول چندين هزار سال قبل از اسلام عبادتگاه آريائي هاي يکتا پرست بوده است. در سال 29 هجري بعد از گرايش مردم هرات به دين اسلام، اين معبد بزرگ به مسجد مسلمانان مبدل گشت. براي کسي که ساکن هرات نيست مسجد جامع هرات بر علاوه کشش مذهبي کشش هاي ديگري نيز دارد. هر کسي که بار اول اين مسجد را مي بيند در نظر اول مبهوت عظمت و معماري اين مسجد خواهد شد. نقش و نگارهاي پر رنگ و کاشي هاي معرق هفت رنگ ايوان ها وگلدسته هاي کاشي کاري شده حتي در نگاه شهروند هراتي نيز جالب وجذاب ميباشد.

اين مسجد قبل از اسلام نيز در قالب يک معبد در همين مکان وجود داشت. البته خيلي کوچکتر از حالا و به شکل چوبي آن؛"مسجد جامع بزرگ شهرهرات قبل از اسلام در همين ساحۀ ساختمان موجود بوده که قدامت آن به سه هزار قبل از امروز مي رسد که قبلا يک ساختمان کوچک چوبي بوده در طول تاريخ معبد آرياي يکتا پرست بوده درسال بيست ونه هجري قمري وقتي که دين اسلام وسعت پيدا مي کند در خراسان و هرات اين ساختمان چوبي تزيين کاري که است قبلا معبد بوده و بعدا به مسجد مسلمانان تبديل مي شود که اين ساختمان تاسال 4014 هجري قمري مسجد بوده اکثريت شخصيت هاي بزرگ جهان اسلام در اين مسجد

تدريس مي کردند از آن جمله حضرت خواجه عبدالله انصاري و خواجه محمد تاکي." مسجد جامع هرات در طول تاريخ فراز و فرود هاي زيادي را به خود ديده است. چندين بار تخريب و دوباره ساخته يا ترميم شده است وي ميگويد : درسال 414 هجري قمري نيمي از مسجد که غالبا با چوب پوشيده شده و رنگ آميزي شده بود در آتش سوخت ولي به همت خواجه محمد تاکي و همکاري مردم دوباره ترميم گرديد و حدود دوقرن بعد به اساس مشورت شيخ الاسلام فخرالدين رازي به دستور سلطان غياث الدين غوري به شکل کنوني با استفاده از خشت پخته، تزئينات و کاشي هاي فيروزه اي بنا گرديد که با مرگ سلطان، پسرش سلطان محمود بعضي ازکارهاي باقي مانده از زمان پدرش را به اتمام رسانيد.بنا به اظهارات آقاي اجمل، اين مسجد تاريخي در زميني به مساحت اضافه از 46 هزارمترمربع اعمارگرديده که مشتمل بر 460 گنبد، 130 رواق، 444 فيل پايه، دوازده گلدسته، چهار ايوان، چهار دروازه، چهار کتيبه بزرگ مزين با آياتي ازقران ، اشعار عرفانيعرفا و شاعران بزرگ، سه سراچه، يک منبر سنگي، کتابخانه (شامل چهار هزار جلد کتاب) و وضوخانه مي باشد که در زيباترين محل شهرقديم هرات موقعيت داشته و در يک زمان گنجايش بيش از يک صد هزار نمازگزار را دارد.

به گفته وي گلدسته هاي مسجد که براي رساندن صداي اذان به گوش مردم ساخته شده، بين 17 تا 36 متر ارتفاع، 7 تا 10 متر قطر داشته راس هرکدام داراي هشت رواق بوده که بام شان با کاشي فيروزه اي تزيين يافته است. ساختمان فعلي مسجد جامع براساس معماري عصر تيموري ها بنا شده است و ترميماتي هم که در اين اواخر بر آن صورت گرفته با اسلوب و معماري عصر تيموري ها همخواني دارد. "خود مسجد شباهت به ساختمان يا بناهاي دورۀ تيموري ها دارد چون در دوره تيموري ها هنرهاي زيادي در هرات رشد کرده بود که از آن جمله هنر معماري، ساختمان سازي در هرات رشد بسزاي کرده بود.

 مهندس هاي مجرب در اينجا کار مي کردند که خود ساختمان از جمله بناهاي دوره تيموري است مساجد که بعدا در دوره تيموري ها و بابرهاي هند ساخته شد در اکثر نقاط مختلف جهان از آن جمله در ايران، سمرقند، هند، شباهت زيادي با ساختمان مسجد جامع شريف و همچنان کاشي هاي که در مسجد جامع شريف ديده مي شود خود هنرکاشي سازي يادگاري از دوره تيموري ها است کاشي هفت رنگي و کاشي معرق" با توجه به روايات تاريخي، در سال 707 هجري سلطان غياث الدين کرت خرابي هاي را که با حمله مغول ها در سال 818 هجري به مسجد رسيده بود تعمير نموده و مدرسه يي بنام غياثيه در شمال مسجد جامع ايجاد نمود. بيست و پنج سال بعد در

زمان فرمانروايي ملک معزالدين کرت بعد ازافزودن تزئينات، خانقاهي براي صوفيان نيزساخته شد. صد سال بعد در دوران زمامداري شاهرخ ميرزا (از شاهان تيموري ) با استفاده از انکشاف و تکامل صنعت کاشي، معرق و خطاطي، رواق ها و ديوارهاي مسجد به نقش و نگارهاي رنگارنگ تزيين گرديد. در سال 777 هجري در زمان ملک غياث الدين آخرين ملک آل کرت از دارايي شخصي بنام علي بن محمد، ديگ برونزي زرکوب شامل بر هشت حصه ساخته شد که بعد از منبت کاري و نقش اندازي وقف مسجد جامع گرديد. در عين زمان ديگ برنزي ديگري توسط هنرمندان هرات ساخته شد که اکنون در موزيم ارميتاژ شهر ليلينگراد روسيه نگهداري مي شود و در قرن دهم هجري در زمان سلطان حسين بايقرا و وزيراو اميرعلي شيرنوايي، ايوان بزرگ مقصوره مجددا تعمير و تمام جدارها و رواق هاي مسجد به ستون ها و سنگ هاي گرانبها آراسته شد .  

آریانا

نويسنده: محمد اكرام انديشمند

نام افغانستان هرچند در فاصله ی بیشتراز دو قرن اخیر به این کشورداده شد، اما پیشینه تاریخی این سرزمین و ساکنانش به هزاران سال قبل بر می گردد. در آن گذشته ها کشورکنونی افغانستان بخشی عمده ای از سرزمین بزرگی بود که آنرا "آریانا" یا " ایریانا" و یا " آریا وایریا" می خواندند. این نام ازهزار سال قبل ازمیلاد تا قرن پنجم میلادی به افغانستان امروزوبخش های از ایران کنونی، مناطقی درآسیای میانه وبخش هایی درشمال وغرب پاکستان اطلاق می گردید. محقق ومؤرخ قدیمی یونان اراتوس تینس (Eratosthenes) درنیمه ی قرن سوم پیش ازمیلاد، آریانا را نام قدیم و گذشته دورافغانستان می خواند. (1)
دکتورمحمد حسن یمین پروفیسور ومحقق علم تاریخ افغانستان، درمورد حدود و وسعت قلمرو سرزمین آریانا می نویسد: «استرابو جغرافیا نگار ومؤرخ یونانی براساس گفتارارا توتینس حدود وثغورآریانا وبه همین گونه " بطلیموس وبیلو" ولایات آریانا را درهفت ولایت این چنین مشخص ساخته اند:
1 ـ مارجیانا(حوزه مرغاب)
2 ـ بکتریانا(بلخ وبدخشان)
3 ـ هریوا( حوزه هرات )
4 ـ پاروپامیزاس (حوزه کابل وهزاره جات)
5 ـ درانجیانا (حوزه سیستان)
6 ـ اراکوزیا (حوزه ارغنداب)
7 ـ گدروزیا (حوزه بلوچستان) » (2)
سرزمین آریانا به عنوان یکی ازکانونهای هفتگانه ی تمدن کهن جامعه بشری محسوب می شود. آریانا در زمره سرزمین های چون: بین النهرین، مصر،  سواحل شرق مدیتران، چین، نیم قاره هند، شبه جزیره یونان، ایتالیا وروم قدیم است.  ساکنان این سرزمینها هزاران سال قبل دربخش های مختلف علوم ریاضی، نجوم، طب، حکمت، تجارت، کشتی رانی، نقاشی، ایجاد الفباء، زراعت، صنایع دستی، هندسه وغیره دارای تمدن درخشانی بودند ودرواقع پایه های تمدن امروزین جامعه انسانی را درسیاره زمین گذاشتند.  آریانا درمیان حوزه های تمدنی مذکور از دو تا سه هزار سال قبل از میلاد مسیح دارای زراعت وآبیاری وشهر های آباد وپرجمعیت بود. ونقطه اتصال میان تمدنهای بزرگ یونان، چین، هند وبین النهرین محسوب می شد.
آیین زرتشت یا زردهشت درصدها سال قبل ازمیلاد مسیح توسط مبلغ وبنیانگذارآن به همین نام از بلخ کنونی افغانستان که "بکتریا" یا "بکتریانا" نام داشت، ظهورکرد. بلخ یا "باکتریا" مرکز وپایتخت مملکت آریانا بود. به نوشته یک مؤرخ ومحقق کشورافغانستان به نقل از کتاب "سحرگاه آیین زرتشت" تألیف آر. سی. زاهنر چاپ نیویارک: « . . .  از روایت پارسیان هند که ازبازماندگان زردهشتیان پیش از اسلام هستند وسنن ملی شانرا به دقت حفظ کرده اند چنین بر می آید که وی درسده ششم پیش از میلاد مسیح درسرزمین باختر واقع درشمال افغانستان کنونی دربین قبایلی ظهور کرده بود که خودرا آرین می نامیدند. (3)
کتاب مقدس آیین زرتشت "اویستا" نام داشت که درآن عقاید وتعالم مربوط به آیین زرتشتی وموضوعات دیگری بیان گردیده بود. نوشته هایی بروی سنگ که ازدوران امپراطوری هخامنشیان دربیشترازشش قرن قبل از میلاد مسیح منسوب به کتاب اویستا بدست آمده است نشان میدهد که بیشترین ولایات ومناطق سرزمین آریانا درکشور کنونی افغانستان موقعیت داشت. از 12 ولایت آریانا درآن کتیبه های سنگی بدینگونه نام برده می شود:
1 ـ هرکانیا(گرگان)
2 ـ پارتیا(دره خراسان)
3 ـ زرانکا(زرنج)
4 ـ ایریا(هرات)
5 ـ خوارزمیا(خوارزم)
6 ـ بکتریانا(بخدی، بلخ)
7 ـ سغدیانا(سغد)
8 ـ گندارا (حوزه کابل وسند)
9 ـ ستا گیدیا(هزاره جات ومناطق مرکزی افغانستان)
10 ـ اراکوزیا(حوزه ارغنداب)
11 ـ ماکا(مکران وبلوچستان)
12 ـ ساکا(خاک های سکایی سیستان) (4)
ظهور زرتشت وآیین زرتشتی که برخی زرتشتیان اورا درجمله پیغمبران الهی محسوب میدارند حاکی از تکامل وپیشرفت انسانی و وجود تمدن دردیار وسرزمین کهن آریانا بود. عده ای معتقد اند که آیین زرتشت برخلاف تصور وباوری ناشی ازعدم آگاهی تعالیم اصلی این آیین ویا دراثر تحریفی که به آن واردشده است نه برمبنای آتش پرستی بلکه برمبنای یکتا پرستی قرار دارد. خداوند یکتا درآیین زرتشتی"اهورا مزدا" ( هستی بخش بزرگ ودانا) خوانده میشود وتعالم این آیین برمبنای دستوراخلاقی: "اندیشه ی نیک"، "گفتار نیک"، و"کردارنیک" استوار است. (5)
در دوره ظهور زرتشت، آریانا دارای حکومت واداره بود. واین دلیل دیگری برموجودیت تمدن کهن بشری در آریانای گذشته محسوب می شود.  زرتشت رهبر ومبلغ آیین خود توانست زمامدار یا پادشاه ولایت باکتریانا یا بلخ مرکز آریانا  را که "گشتاسب" نام داشت به آیین زردشتی معتقد بسازد. پس از آن آیین زردشتی از بلخ به سایر ولایات وقلمرو سرزمین آریانا وحتی خارج از آن بسوی شمال غرب وغرب گسترش یافت. برغم آنکه پایتخت مملکت آریانا در باکتریا یا بلخ وسراسرقلمرو آریانا بعد از ظهور زرتشت مورد هجوم ویورش قبایل"مادها" و"پارتها" یا" پارسها" ازشمال غرب وغرب وسپس قبایل بدوی وبیابانگرد صحرای مغولستان ودشت های آسیای مرکزی قرارگرفت، اما آیین زرتشت درقلمرو آریانامهاجمان را مجذوب خود ساخت. بگونه ای که درمطالعه وبررسی تاریخ آریانا دیده می شود که مهاجمان ویورشگران از بیرون قلمرو آریانا با ایجاد دولت ها وامپراطوری های مقتدر دراین قلمرو بیشتربه آیین وفرهنگ ساکنان آریانا گرویدند وبا وجود یک دوره ستیزه گری و ویرانی درترویج وگسترش فرهنگ آرین زمین از آیین تا زبان آن تلاش کردند.
درحالیکه قسمت اعظم حدود قلمرو آریانا را آنگونه که تذکر رفت کشور کنونی افغانستان تشکیل میداد اما بعداً درقرن بیست میلادی محمد رضاشاه مؤسس خاندان پهلوی درایران همان نام آریانا یا ایریانا را با اندک تغیر لفظی به نام ایران به سرزمینی گذاشت که از کشورپارس یا فارس قدیم وبخشی از قلمروآریانای کهن تشکیل یافته بود. پروفیسور محمد حسین یمین محقق ونویسنده افغان به نقل از "هانری ماسه" محقق غربی درمورد تاریخ وتمدن ایران این مطلب را مورد تأیید قرار میدهد: « نام ایران برای کشورایران امروزی نامی است بسیار تازه که از مدت تقریباً ششش دهه بدین سو برفارس کهن اطلاق شده است. آنهم بنا برملحوظات ویژه وبا تحلیل اینکه همه موارث تاریخی، مدنی وفرهنگی
مملوازافتخارات دیرینه آریانا دراین واژه خلاصه شده است. یعنی این نام به صورت آگاهانه بر فارس (پارس وبه شکل لاتین آن پرشیا) اطلاق گردیده است. چنانکه رضا شاه مؤسس سلسله پهلوی که به گذشته پر افتخار ایران کهن(به قول خودش) توجه بسیارداشت کمی پس از رسیدن به سلطنت تصمیم گرفت کشوراوکه تا آن زمان معروف به فارس بود ایران خوانده شود.» (6)
همچنان این محقق ونویسنده افغانستان در بخشی دیگر ازتحقیقات خود مینگارد: «سرپرسی سایکس دراین باره مینویسد: "اهل کشوریکه به زبان انگلیسی پرشیا( Persia) نامیده میشود آن کشور را ایران وخودشان را ایرانی میخوانند واین لفظ همان است که دراویستا "ایریا" ضبط شده ومعنای آن خاک آریان است، بنا برآن این لفظ ایران هرگاه به اصطلاح سیاسی امروزه استعمال شود محدود به کشور ودولت جدیدی است که انگلیسها آنرا پرشیا( Persia ) میخوانند." (سرپرسی سایکس، تاریخ ایران، ترجمه تقی گیلانی، تهران 1323، ص 5) "دیا کونوف" با استناد به آثار استرابو وتأکیدقول وی میگوید: "به کاربستن صفت ایرانی ممکن است چنین تعبیر شود که صحبت برسرزبان، دولت وکشورایران است، چنانکه برهمه معلوم است اصطلاح ( ایران) به صورت باستانیش یعنی "آریا "درآغاز شامل فارس نبوده است." (دیاکونوف، تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، چاپ تهران، سال 1345، ص 581) و درمورد جدیداً تسمیه فارس به ایران درکتاب ارانسکی(زبانهای ایرانی) آمده است: "کلمه ایران به عنوان کشور جدید خاورمیانه فقط درپایان قرن نوزدهم به چشم میخورد وتنها درسال 1935 بود که دولت ایران( فارس) این کلمه را رسماً به نام قدیمی Persia به عنوان نام رسمی کشور خود پذیرفت به همین جهت خلط کلمه Iran درمعنی جدید رسمی با همین کلمه درمعنی تاریخی آن که غالباً به چشم میخورد اشتباه فاحشی است." (یوسف اراسکی، زبانهای ایرانی، ترجمه علی اشرف صادقی، تهران، نشر سخن، 1378، ص 34 )» (7)
بعد از نامگداری ایران توسط محمد رضا شاه به سرزمین فارس وبخشی از آریانا درکشور ایران این ذهنیت واعتقاد ایجاد شدکه تمام نشانه ها وافتخارات گذشته ی سرزمین آریانا متعلق به ایران امروز است. حتی برمبنای چنین ذهنیت وباورنادرست، آن عده از دانشمندان، عرفاء وشعرای که درقلمرو افغانستان کنونی زاده شده اند ازسوی ایرانیها متعلق به خودشان قلمدادشده وایرانی خوانده می شوند. آنگونه که مولانا جلال الدین بلخی وحکیم ابوعلی سینای غزنوی، ظهیرالدین فاریابی، امام فخر رازی و... که همه درمناطقی از افغانستان کنونی تولد شده اند شاعران وحکیمان ایرانی نه به معنی تعلق آنها به آریانای کهن بلکه به ایران کنونی گفته می شود.
هرچند دولت افغانستان درنام گزاری مذکور اعتراضی به دولت ایران نکرد، اما براساس تذکر عبدالحی حبیبی مؤرخ ومحقق مشهور افغان در مجلس بزرگداشت فردسی دردانشگاه کابل گفته می شود که: «این تصمیم از طرف دانشمندان افغانی بنا بر ملاحظات تاریخی مورد اعتراض قرار گرفت ومرحوم غبارواعظمی وبعضی دیگر به نماینده گی از قشرروشنفکر به وزارت خارجه افغانستان رسماً احتجاجیه خودرا سپردند اما از طرف دولت وقت به آن اعتنایی نشد.» (8) 
البته دلیل بی اعتنایی وسکوت دولت افغانستان به عدم ملی بودن دولت وماهیت قبیله ای وقومی آن برمیگشت که تضعیف رابطه کشور وبخش اعظم ساکنانش را به گذشته درجهت اهداف ومنافع قومگرایانه خود ارزیابی میکرد.
دریک دوره ی طولانی یک ونیم هزار ساله که افغانستان امروز بخشی ازآریانای کهن بود وبه سرزمین وکشور آریانا یا د می شد خانواده های متعددی چه به عنوان مهاجم وچه عنوان زمام داران برخواسته از داخل در آریانا حاکمیت کردند. دراین جا تنها به تذکر خانواده های شاهان وحاکمان آریانا وزمان حاکمیت شان می پردازیم:
1 ـ هخامنشیان از 545 تا 333 قبل از میلاد مسیح
2 ـ یونانیان از 333 تا 250 قبل از میلاد
3 ـ یونانو باختری از 250 قبل از میلاد تا ده های اول میلادی
4 ـ کوشانی ها از سال 40 تا 220 میلادی
5 ـ از کوشانی تا یفتلی از 220 میلادی تا 425 میلادی
6 ـ یفتلی ها از 425 تا 566 میلادی
قابل یاد آوری است که قلمرو ومحدوده حاکمیت وزمام داری شاهان و زمام داران خانواده های مذکور درسرزمین آریانا دردوره ها وسالهای حاکمیت شان متفاوت بود. گاهی این قلمرو دراثرقدرتمندی شاهان وزمامدارانی که به هجوم ویورش دست میزدند وسیعتر میگردید. گاهی نفاق درونی اعضای خانواده ها وسران قبایل وعشایراقوام به تضعیف وتحلیل آنها می انجامید وحکومت های مستقل ایجاد می شد وبا این ضعف وناتوانی، خانواده های حاکم وحاکمیت های شان بسوی انقراض میرفتند وسقوط میکردند.

منابع ومآخذ بخش تاریخ:
1 ـ کهزاد، افغانستان درشاهناتمه، انتشارات بیهقی چاپ کابل، سال 1355، ص 174
2 ـ یمین، پوهاند( پروفیسور) دکتور محمد حسین، افغانستان تاریخی، چاپ پشاور سال 1380، ص 10
3 ـ فرهنگ، میر محمدصدیق، افغانستان درپنج قرن اخیر، جلد اول، ص 6
4 ـ آریانا دایرةالمعارف، چاپ کابل، جلد سوم، ص 229
5 ـ رضائی، عبدالعظیم، تاریخ ده هزار ساله ایران، چاپ تهران، سال 1379، ص 74
6 ـ افغانستان تاریخی، ص 21
7 ـ همان مآخذ، ص 24
8 ـ همان مآخذ، ص 22

افغانستان معاصر

پيشگفتار

«افغانستان معاصر»، معرفی مختصر جغرافیای طبیعی یافزیکی افغانستان، ارائه ی تصویر کوتاهی از گذشته ی تاریخی کشور، شناخت عمومی واجمالی درمورد جامعه ومردم وتبیین اندک اما روشن ازسیاست امروزین آن است. این مجموعه به گونه ای نگاشته شده است که یک هموطن درداخل وخارج ازافغانستان به آسانی بتواند به ویژگیهای تاریخی، فرهنگی وسیاسی کشور خود آشنا شود. وبه همان حد یک خارجی وتبعه ی کشوردیگری وقتی به برگردان وترجمه ی این نوشته به زبان خودش برمیخورد ازافغانستان نیز شناخت کافی وروشن بدست بیاورد.
نوشتن درمورد تاریخ، جامعه وسیاست افغانستان حتی برای تبعه ی خود کشور بیشتر ازمملکت وسرزمین دیگری دشواراست. چون نویسنده، درمورد افغانستان به کشوری دارای یک ملت وبه جامعه ومردمی با زبان وحتی فرهنگ واحد ویکسان سرو کارندارد. حتی دین اسلام که درواقع بزرگترین بخش ی ازفرهنگ مشترک مردم افغانستان را چه امروز وچه درگزشته تشکیل میدهد دربرداشت های اعتقادی وعملی جامعه بصورت متفاوت بازتاب میابد. وضع سیاست دراین کشور بیشتر ازهر ناهمسانی های دیگر، ناهمگون تر ومتشتت تراست. سیاست درافغانستان معصر همیشه وپیوسته با تعارضات وکشمکش های خونین توأم بوده است. وریشه های سیاست را همچون هویت تباری وزبانی مردم میتوان درآنسوی مرزها وحتی فراتر ازآن مشاهده کرد. بی ثیاتی ونبود معیار واحد درسیاست وتحولات سیاسی، مشخصه ی سیاست را درافغانستان میسازد. حتی ضرب المثل عامیانه درمیان مردم افغانستان است که میگویند: سیاست پدر ومادرندارد. این امر حاکی از باور مردم درخشونت وبی رحمی سیاست درافغانستان است؛ سیاست دریک جامعه ی قبیلوی وعقب مانده با سینه های پر از کینه ونفرت. ازهمین جهت است ما درافغانستان معاصر طی بیش ازدوقرن اخیر به کشمکش های خونین و ویرانگری بر سرسیاست برمیخوریم که برادر چشم برادر را کورکرده است، فرزند دست خودرا درخون پدرآلوده است.

احمد شاه مسعود

زندگي احمد شاه مسعود از زبان خودش در گفتگو با احمد شاه فرزان
حيف است که سخن نگويي و مردم تو را چنان که شايسته اي نشناسند

س: جناب احمد شاه مسعود، لطفاً از دوران كودكي خود بگوييد، از سال هاي آغازين مكتب. دوره ي ابتدايي مكتب را در كجا خوانده ايد، آيا خاطره اي هم از آن ايام و آن مكان به خاطر داريد؟
ج: چون مرحوم پدرم - دگروال دوست محمد- قومندان ژاندرام پوليس هرات بود، من صنف دو تا چهار را در هرات درس خواندم، خوب يادم هست وقتي كه به هرات مي آمديم در دو طرف جاده (ميرداود) درخت هاي ناژو صف كشيده بودند. و همچنين به خاطر دارم، روزي كه با پدرم به طرف مكتب مي رفتم، گلدسته هاي مسجد جامع هرات را نشانش دادم و سوال كردم، اين كجاست؟ من در مكتب "موفق" درس مي خواندم، در آن جا، پدرم مرا نزد يك مولوي گذاشت تا قرآن و علوم ديني را نيز بياموزم. آن مرد روحاني، مدرس مدرسه  ی جامع بود، از نزد آن عالم فيض زيادي بردم. پدرم با او دوست بود و بيشتر شب ها نزدش مي رفت.
س: از مادرتان، از قبله گاه تان، از روز اول مكتب و از محبت هاي شان چيزي به ياد داريد؟
ج: پدرم به تعليم و تربيت ما (من و برادرانم) علاقه اي مفرط داشت، به ما معلم خصوصي گرفته بود، درعين حال خودش هم به درس و مشق هاي ما رسيدگي مي كرد. و اما مادرم، نسبت به من خيلي محبت داشت و من هم مادرم را دوست داشتم، ايشان به من زحمت زيادي كشيدند و من به مادرم وابستگي خاصي داشتم، و او سرشار از مهر مادري بود. و اما خاطره ي روز اول مكتب، مادرم موهايم را نوازش كرد، و مرا راهي مكتب ساخت. مهر و محبت هاي مادر فراموش ناشدني است.
س: روابط شما با برادران و خواهران تان چگونه بود؟
ج: خوب معلوم است، دوستانه و صميمي. خواهرها و برادرهايم را مساويانه دوست داشتم. پدرم نظامي بود، سعي داشت ما را خوب تربيت كند. نظم و تربيت در زندگي خصوصي.
س: در دوران بچگي، مثل همه ي بچه ها، چه رؤيايي در سر داشتيد، مثلاً فكر نمي كرديد، روزي مثل پدرتان لباس نظامي بپوشيد؟
ج: رؤياها و آرزوها، در خوي و خصلت هر انساني است، من هم رؤياهايي در سر داشتم، آن هم درعالم نوجواني. وقتي بچه بودم، چون قبله گاهم صاحب منصب نظامي بود، هميشه فكر مي كردم كه بايد در زندگي از پدرم جلوتر و بيشتر پيشرفت كنم. و اين يكي از آرزوهايم بود، و اين در حالي بود كه من به درس هايم علاقه اي نشان نمي دادم. گرچه من و يحيي و دين محمد، برادرهايم، پيش ملاهم درس مي خوانديم. ولي من دنياي ديگري داشتم كه در آن سير و سياحت مي كردم. يك روز ملا عصباني شد و گفت: « برو ريسمان را بياور!» از جايم جستم و از خانه گريختم و ملا در خانه مانده بود، پدرم كه با خبر شد، گفت: «چرا اين كار را كردي؟»، من چيزي نگفتم، پدرم خنديد و من ديگر پيش آن ملا درس نخواندم.
اينكه چرا من در ابتداييه به درس علاقه نداشتم، شايد علتش اين بوده باشد كه مرا در سن پنج سالگي به مكتب گذاشته بودند، سني كه نمي دانستم درس چيست. بعدش كه امتحان دادم، به صنف سوم قبول شدم. تا اينكه به ليسه استقلال شامل شدم، تا صنف دوازده در درس رياضي ضعيف بودم، يحيي برادرم اول نمره بود، به من مي گفت: «اين سوال رياضي به نظرت چطور حل مي شود؟»، من به او خنديدم كه چرا از من مي پرسي. تا اينكه روزي معلم رياضي به من گفت: «رياضي تو خوب است، بيشتر بخوان»، همين تشويق ها بر من تأثير گذاشت، در حالي كه در رياضي و لسان فرانسه ضعيف بودم و يا توجه نداشتم. به برادرم احمد ضيا گفتم، تا كتاب هاي رياضي و فارسي به من تهيه كند، اوايل سال تحصيلي بود كه تصميم گرفتم خوب درس بخوانم، در نيمه ي دوم سال تحصيلي، شب ها را تا نزديك صبح درس مي خواندم كه مرا همانجا خواب مي برد. پدرم مي گفت: «كمتر درس بخوان، مريض مي شوي». در همين زمان و در طول اين جديت بود كه من معلم رياضي هم صنفي هايم شدم. همان تشويق ها باعث شد كه به درس هايم، به طور جدي بپردازم. آنقدر درس هايم را جدي گرفته بودم كه اكثر اوقاتم صرف درس خواندن مي شد. روز هاي جشن استقلال بود. رفته بودم نندارتون به تماشا، كتاب مثلثات خريدم. خواندم و خواندم. ده روز بعد كاملاً از بر كردم. هم صنفي هايم به من مي گفتند چطور درس هايت خوب شده. سر انجام رياضي ام آنقدر خوب شده بود كه كورس رياضي باز كرده بودم و شاگردهايي داشتم.
س: در دوران بچگي چه بازي هايي را دوست داشتيد؟ آيا با بچه هاي ديگر مي جوشيديد؟
ج: خانه ی ما در كارته ي پروان بود، آنجا دوستان خوبي داشتم، كه پنجاه شصت نفري بودند. آن وقت ها من در...

ادامه نوشته

ميوه های بهشتی در قرآن مجيد

 

نام انگور

انگور را در زبان عربی عنب نامند و خشک کرده آن را مويز و کشمش خوانند . به درخت آن مو ؛ تاک ؛ رز؛رزان؛رزگون؛رزجون؛تنگ و... گويند. زادگاه اوليه ی آن ايران است ولی امروزه در اکثر نقاط دنيا کاشته شده و به انواع و اقسام گوناگون در آمده است . پروردگار توانا در قرآن مجيد و ساير کتب آسمانی از آن تعريف کرده است . ارامنه ی ايران نيز جشنی به نام آن برپا می کنند که در ايران سابقه ی آن به هفتصد سال قبل از ظهور حضرت مسيح می رسد .

انگور و سابقه ی جغرافيايی و تاريخی آن

در خبر است که آدم و حوا اول چيزی که در بهشت تناول کردند انگور بود . لاجرم در عيش و نشاط افتادند و آخر آنچه خوردند گندم بود . ناچار درهای غم و غصه به روی روزگار خود گشادند . از اين جاست که گفته اند انگور سبب شادی و راحتی است و گندم مايه ی اندوه و محنت است .

انگور در تعبير خواب حضرت يوسف

در سوره ی يوسف آمده است که :((با يوسف دو جوان ديگر هم (از نديمان و خاصان شاه) زندانی شدند .يکی از آن ها گفت من در خواب ديدم که انگور(برای شراب) می فشرم و ديگری گفت : من در خواب ديدم که بر بالای سر خود طبق نانی می برم و مرغان هوا از آن به منقار می خورند. يوسف ما را تو از تعبير آن آگاه کن که تو را از نيکوکاران و دانشمندان جهان می بينيم . يوسف در پاسخ آن ها گفت:من شما را از آن پيش که طعام آيد و تناول کنيد به تعبير خوابتان آگاه می سازيم که اين علم را خدای به من آموخته است زيرا که من آيين گروهی که به خدا بی ايمان و به آخرت کافرند ترک گفتم و از آيين پدرانم ابراهيم خليل و اسحق و يعقوب پيروی کردم در آيين ما آمده که هرگز نبايد چيزی را با خدا شريک گردانيم . اين توحيد و ايمان به يگانگی خدا فضل و عطای خداست برما و بر همه ی مردم .

يک رسم جالب در مورد انگور

رسم است که وقتی يک تاک بيمار می شود و از ميوه دادن سر باز می زند گذشته از اين که ممکن است کود نداشته باشد و يا کرم زده باشد که بايد معالجه اش کرد يک نوع معالجه ی سنتی و عوامانه نيز دارند به اين معنا يک نفر که با اين رسم آشناست داسی به دست می گيرد دور تاک می چرخد داسش را تکان می دهد و به زبان خود او را تهديد می کند که اگر سال بعد بار نياورد همچنين و همچنين می کند و از بيخ و بن آن را برخواهد انداخت و کسی ديگر واسطه می شود که اين کار را نکند و حتما سال بعد بار خواهد داد . و جالب اينکه سال بعد تاک کهنه به ميوه می آيد که البته رسيدگی به گياه نيز مثمر ثمر است .

اقتباس از مجلات گلستان قرآن

مولانا و قرآن

غور و تعمق در مثنوی نشانگر آن است که سراينده آن را برای قرآن کريم که از آن به کتاب ذکر و نبی ياد می کند احترام و اهميت فوق العاده ای قائل بوده است . در جای جای اين کتاب که حمله و طعنه به آن در معنی حمله و طعنه به قرآن تعبير شده سلطه و نفوذ آيات و مضامين قرآنی را به آن می توان مشاهده کرد . درجواب طعنه زننده در مثنوی از قصور فهم خود در اين باره می گويد :

ای سگ طاعن تو عوعو می کنی

طعن قرآن را برون شو می کنی

اين نه آن شير است که از وی جان بری

يا زپنجه قهر او ايمان بری

عمق و گستردگی تفکر و انديشه ی مولانا از تسلط او بر علوم قرآنی نشأت          می گيرد . ياد کرد مفاهيم قرآنی در مثنوی نشان می دهد که مولانا موجبات رستگاری و نجات انسانها را تنها در قلمرو وحی جستجو می کند . وی به گونه ای از اين کتاب عظيم الهی و واژگان و عبارات مربوط به آن سخن می گويد که کاملا عضق و علاقه ی او را نسبت به مکتب انسان ساز قرآن آشکار می سازد . تنها ذکر لغات و عبارات قرآنی مطمح نظر او نيست که معانی و مضامين آن به انحاء مختلف و با تنوع بسيار که حاکی از توجه و استغراق بسيار گوينده به قرآن است در مثنوی به چشم می خورد . اشتغال به وعظ در خاندان مولانا دارای سابقه بوده است و همين امر موجب شده وی نيز تحت تأثير آموزش های دينی قرار گيرد . پدرش بهاء ولد داعيه ی سلطان العلمايی داشته در عين اين که حرفه ی وعظ و تذکير را نيز پيشه ی خود ساخته بوده است . پدرش حسين بن احمد خطيبی بلخی چنان چه از نسبت او آشکار است اهل خطابه و وعظ از علمای سرزمين خراسان و پدرش احمد خطيبی هم از اکابر فقهای قرن پنجم بوده است . سابقه ی تدين و منبرگويی را در خاندان مولانا و تأثير آن را بر وی نمی توان ناديده گرفت . در حقيقت او رنگ و نقشی از واعظی منبری را در مثنوی نمايش می دهد . اين نکته نيز قابل توجه است که صوفيه می کوشيده اند تعاليم خويش را به گونه ای با مطالب قرآنی پيوند دهند و چنان که از سابقه ی زندگی مولانا بر می آيد در حدود بيست و پنج سالگی در فقاهت به مرتبه ی اجتهاد و اهليت فتوی رسيده بوده و بدين سبب نام و ترجمه های او را در کتب طبقات حنفيه جزو فقها و مفتيان ظبط کرده اند . مولانا از ديدگاه صوفيانه به قرآن می نگرد و از آن جا که هر عارفی به درجه ای متفاوت از حال و مقام با سايرين می رسد و اين امر ناشی از ميزان کشف و شهود روحانی شخصی است بنابراين نوع نگرش او به قرآن و تأويل آن دارای مرتبه ی ويژه و خاص خود اوست و چه بسا با تعبيرات ساير صوفيه اختلاف داشته باشد . تأويل به معنی توجيه کردن و برگرداندن کلام است و آنچه اصل و باطن مقصود گوينده باشد . مولانا قرآن را به عصای موسی تشبيه می کند همچنان که عصای موسی او را به هنگام خفتن از سوء قصد دشمنان حفظ می کرد کلام حق نيز از سوء قصد کافران نسبت به شريعت در امان است :

ای رسول ما تو جادو نيستی

صادقی هم خرقه ی موسيستی

هست قرآن مرتورا همچون عصا

کفرها را درکشد چون اژدها

تو اگر در زير خاکی خفته ای

چون عصايش دان تو آنچه گفته ای

قرآن کتابی نسيت که دچار تحريف و تبديل و نابودی شود چنان که ساير کتب دست خوش آن شده اند زيرا خداوند در قرآن به رسول خويش مژده داد انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون حجر . آيه ی ۹ . بنابراين در قرآن هيچ کم و زيادی ايجاد نخواهد شد و تا قيامت باقی خواهد ماند حتی پس از رحلت رسول اکرم (ص) تحت حفظ الهی خواهد بود . مانند نور خوشيد که از يک سو به منبع و مبدأ نور و از طرف ديگر به موجودات مستنير مربوط می شود .

شگفتی های قرآن کريم

نويسنده :گری ميلر 

قرآن نه تنها  توسط مسلمانانی که نسبت به آن يک فهم اجمالی داشته و سپس مجذوب آن شده اند‌ حيرت انگيز ناميده شده بلکه توسط غير مسلمانان نيز به همين عنوان ملقب گشته است . در حقيقت حتی افرادی که نسبت به اسلام نظر منفی داشته اند نيز آن را شگفت آور می خوانند . آنچه غير مسلمانانی  که اين کتاب را اجمالا بررسی کرده اند  حيرت زده کرده اين است که قرآن چنان که انتظار نداشته اند بر ايشان نمايان گشته است . مفروض آنان چنين است که يک کتاب قديمی را که از چهارده قرن پيش و از بيابان عربی آمده پيش رو دارند لذا انتظار دارند برخی چيزها را با ديدگاه يک کتاب قديمی از اين بيابان بنگرد و سپس دريافتند که همواره برخلاف انتظارشان بوده است . مضافا از مفروضات اوليه مردم چنين است که يک کتاب قديمی که ازبيابان آمده لا جرم بايد در خصوص بيابان سخن بگويد . البته قرآن از بيابان سخن گفته است و برخی عباراتش بيابان را توصيف می کند . اما همچنين در خصوص دريا نيز می گويد آن چنان که گويی در ميان يک طوفان در ميان دريا بوده است . چند سال قبل در تورنتو داستانی به دست من رسيد درباره ی مردی که در دريانوردی بازرگانی به سر می برد  و زندگيش در دريا سپری شده بود . يک مسلمان ترجمه ای از قرآن را برای مطالعه به او داد . آن دريانورد هيچ چيز درباره ی تاريخ اسلام نمی دانست اما به خواندن قرآن علاقه مند شده بود . هنگامی که مطالعه ی آن را به اتمام رسانيد به آن مسلمان بازگرداند و پرسيد:((اين محمد (ص) يک دريانورد بود؟)) او مجذوب چگونگی توصيف قرآن از طوفان دريايی شده بود . هنگامی که به او گفته شد:((خير در حقيقت محمد (ص) در بيابانزندگی کرده است)) اين برای وی کافی بود و درجا اسلام آورد . او به شدت مجذوب اين توصيف قرآن گشته شده زيرا خود در طوفانی در يک دريا به سر برده بود و می دانست هرکس که اين توصيف را نوشته است حتما در يک طوفان دريايی به سر برده است . اين توصيف:((يک موج بالای آن موج ديگر و بالای آن نيز ابرها)) به مثابه تصور يک فرد از طوفان دريايی نيست بلکه نگاشته کسی است که دقيقا می داند طوفان دريايی چگونه است . اين يک مثال مبين اين است که قرآن به زمان و مکان خاصی متعلق نيست . بدون ترديد چنين به نظر نمی رسد که نظريات علمی ارائه شده در آن محصول بيابان چهارده قرن پيش باشد . قرن ها پيش از آغاز پيامبری رسول اسلام يک نظريه در خصوص اتم شناسی يافت می شد که توسط دموکريتس فيلسوف يونانی متکامل گشته بود . او و مردم چنين فرض می کردند که ماده از ذرات ريز پايا و تفکيک ناپذير تشکيل شده که اتم نام گرفته اند . اعراب نيز در عمل آن را در مفهوم مشابهی به کار می بردند در حقيقت لغت عربی ((ذره)) معمولا متوجه ريزترين جزء شناخته شده برای بشر بوده است . اکنون علم جديد کشف کرده که اين کوچکترين جزء ماده (يعنی اتم ها که همگی واجد ويژگی های يکسانی به عنوان ارکان ماده بودند) قابل تجزيه به اجزاء تشکيل دهنده ی خود است . اين يک ايده ی جديد است پيشرفتی از قرن اخير . اکنون جالب است که اين اطلاعات همواره در قرآن مندرج بوده که چنين بيان کرده است :((او(الله) از وزن ذرات در زمين و آسمان ها و حتی از هرچيز ريزتر از آن و... آگاه است...)) بدون ترديد چنين بيانی برای چهارده قرن قبل به ويژه برای يک عرب غير عادی تلقی می شده است . برای او ذره ريزترين چيز درآنجا بود . براستی اين دليلی نيست بر اينکه قرآن کهنه نشده است ؟ مثال ديگر اينکه هرکسی توقع دارد درمان ها و معالجات يک کتاب کهن که به موضوع بهداشت يا پزشکی پرداخته است منسوخ شده باشد . منابع مختلف تاريخی مبين اين مطلبند که پيامبر اسلام توصيه هايی درباره ی سلامتی و بهداشت ارائه داده در حالی که اغلب بخش های توصيه در قرآن موجود نيست . در اولين نگاه برای غير مسلمانان چنین می نمايد که از روی غفلت حذف شده باشد . آن ها نمی توانند درک کنند چرا ((الله)) چنين اطلاعات سودمندی را به قرآن منضم نکرده است . برخی مسلمانان سعی می کنند اين فقدان را با استدلال ذيل توضيح دهند :((اگرچه توصيه ی پيامبر درست و قابل اجرا برای زمان حيات ايشان بوده است . الله(جل جلاله). می دانست پيشرفت های بعدی پزشکی و علمی برخی توصيه های پيامبر را کهنه خواهد ساخت . وقتی کشفيات جديد رخ داد شايد مردم بگويند چنين اطلاعاتی ناقص آن چيزی است که پيامبر آورده است . لذا چون الله هرگز چنين فرصتی را برای غير مسلمانان ايجاد نخواهد کرد تا ادعا کنند که قرآن خودش و يا آموزه های پيامبر را نقض کرده است در قرآن فقط اطلاعات و مثال هايی که در برابر آزمون زمان تاب مقاومت بياورند قرار داده است . هرچند وقتی کسی واقعيات دقيق قرآن را در شرايط ايجاد آن به عنوان يک وحی الهی بررسی می کند . محتوای کامل به آرامی در جايگاه شايسته اش قرار می گيرد و خطا در چنين احتجاجی شفاف و قابل درک می شود . اين بايستی فهميده شود که قرآن يک وحی الهی است و بدين ترتيب همه اطلاعات آن منشا الهی دارند . ((الله)) قرآن را از سوی خويش وحی کرد . اين کلام الله است که بيش از خلقت وجود داشته است و لذا چيزی نمی تواند از آن کم و اضافه و يا جابه جا شده باشد . در اصل قرآن پيش از پيامبر (ص) وجود داشته و تکميل شده است . پس امکان ندارد متضمن کلام و يا نصايح پيامبر باشد . گنجاندن چنين مطالبی به وضوح ناقص مقصود از ايجاد آن می شود اقتدارش را به خطر می اندازد و آن را از جهت وحی الهی نا معتبر جلوه می دهد. بنابراين و در قرآن نه ((درمان های خانگی)) وجود داشت تا کسی بتواند ادعا کند که منسوخ و کهنه شده است  و نه مشتمل بر هرگونه ديدگاه بشری در رابطه با اينکه چه چيز برای سلامتی مفيد است کدام غذا برای خوردن بهتر است يا اينکه چه چيزی آن بيماری ها را درمان می کند بود. در حقيقت قرآن تنها به يک قلم در رابطه با درمان پزشکی اشاره کرده و آن چيزی است که مناقشه ای در مورد آن نيست . قرآن بيان می کند که در عسل شفا وجود دارد و بدون ترديد فکر نمی کنم کسی در اين باره ترديدی داشته باشد . اگر کسی فرض کند که قرآن محصول ذهن بشر است پس انتظار اين است که در آن برخی از آن چه در ذهن انسان مؤلف نقش بسته منعکس باشد . در واقع اندک است دانشنامه و يا کتب مختلفی که به طور کنايه ادعا کرده اند قرآن محصول توهماتی است که محمد(ص) دستخوش آن شده است . اگر اين ادعاها درست و قرآن واقعا از مسائل روان شناختی در ذهن حضرت محمد(ص) نشأت گرفته باشد پس گواه اين ادعا بايستی در قرآن نمايان باشد . آيا در قرآن چنين گواهی هست؟به منظور تعيين بود و نبود چنين چيزی فرد ابتدا بايد چيزهايی را که در آن زمان در ذهن وی واقع شده شناسايی کند و سپس به دنبال اين افکار و بازتاب های آن ها در قرآن بگردد.

قرآن محور توسعه روابط بين الملل اسلامی

من کان يريد العزه فللله العزه جميعا اليه يصعد الکلم الطيب و العمل الصالح يرفعه .

انسان به مثابه پيچيده ترين عنصر و گرامی ترين گوهر عالم وجود از سويی داير مدار

و مسئله ی اصلی شاخه لايتناهی و غامض دانش  يعنی علوم انسانی است.

و از سويی ديگر ؛ تنها عنصری است که به موازات ميزان حضورش در ساحت هر علم

معادلات و قوانين را عاجز از اطلاق و تعميم می سازد.

به طوريکه بی ترديد علت نسبی قطعی علوم انسانی (و بلکه هرجا که پای انسان

در ساير بخش های علم نظير علوم پزشکی وارد می شود) را بايستی در وجود

و ماهيت اين پيچيده ترين معادله نامعادله ساز جويا شويم.

پديده ای که در تعليل مکتوب  مبين عليم  به وجود روح الهی در انسان باز

می گردد و لذا مظهر عالی قلت علم جميع انسان ها قلمداد شده است؛ آنجا که

فرمود؛

((يسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی و ما اوتيتم  من العلم الا قليلا))

از اين مقدمه ی سهل و ممتنع که بگذريم مايلم قلوب و عقول انديشمندان و

فرهيختگان قرآنی را به مقدمه ی دوم به عنوان رهيافتی  با مبتنای قرآنی که

در مطالعات اجتماعی و ذيربط با انسان  اگرچه نانوشته  اما در عمل جاری و

معمول است جلب نمايم.

و آن اينکه ما بين انسان منفرد مثالی (انسان بما هو انسان) و مجامع انسانی در

سطوح خرد و کلان همواره رابطه ی تماثل و تشابه وجود دارد که ابتناء به آن در ادراک

استدراک و تحليل محتوايی مجموعه های انسانی (که قطعا بسيار پيچيده تر از

ادراک و تحليل انسان ناشناخته ی منفرد است) به نحو شگفتی راهگشا

بوده و می باشد.

لذا بديهی است از يکسو می توان برای مجموعه های انسانی نيز عناصر روحانی و

 جسمانی متناظری نظير روح-عقل-قلب و اعضا و جوارح را  قائل شد  و از سوی

ديگربا تعيين سلامت هريک از اين قوا و اعضاء و ميزان تعادل فیما بين به شناخت

شاخصه های شخصيتی جوامع و ميزان انطباق آن ها با آموزه های رفتاری و حياتی

و انسانی نائل گرديد

قرآن

حضرت رسول خدافرمودند:هنگامی که فتنه هامانندپاره های شب تاريک شمارابه اشتباه انداختندپس رجوع کنيدبه قرآن زيراقرآن شفاعت کننده ايست که شفاعتش پذيرفته شده است وهدايتگری راستين است.هرکسی که قرآن راجلوی خودبگذارد(کنايه ازعمل کردن به قرآن)قرآن اورابه سوی بهشت رهنمون می داردوهرکسی که پشت به قرآن بکند قرآن اورابه سوی آتش سوق ميدهدوقرآن دليل وراهنمايی است که به بهترين راه هدايت ودلالت می کندوقرآن کتابی است که درآن مطالب به صورت مفصل وبه روشنی بيان گرديده وبرای جويندگان آن به دست آمده است.عجايب وشگفتی های قرآن قابل شمارش نيست وهمچنين عجايب وشگفتی های قرآن کهنه نمی شود.

 

حضرت علی (ع):بدانيد بدرستی که قرآن نصيحت کننده ای است که فريب نمی دهد هدايت کننده  ايست که گمراه نمی کند.سخنگويی است که دروغ نمی گويد.بدانيدبرای هيچ کس بعدازعمل به قرِآن فقرنيست وبرای هيچ کس قبل ازعمل به قرآن بی نيازی نيست پس ازقرآن برای دردهای خودطلب شفاء کنيدوهمچنين برای سختی های خودازقرآنکمک بگيريد زيرادرقرآن برای بزرگترين دردها که آن کفرونفاق وتباهی وضلالت است شفاء است.

اسماء و صفات خدا در قرآن

الکافى :

اسم «کافى‏» در قرآن یک بار آمده و در همان مورد وصف خدا قرار گرفته است، چنان‏که مى‏فرماید:

الیس الله بکاف عبده و یخوفونک بالذین من دونه و من یضلل الله فما له من هاد(زمر، 36).

آیا خدا (درنگهدارى) بنده‏اش کافى نیست، تو را از غیر خدا مى‏ترسانند، هر کس را خدا گمراه کند، هیچ راهنمائى براى او نیست.

کفایت در زبان فارسى معادل با لفظ «بس‏» در زبان فارسى است و مفاد آن این است که نیاز به چیز دیگر نیست و آیات قرآن نیز بر این معنى گواهى مى‏دهند، چنان‏که مى‏فرماید:

...و کفى بربک هادیا و نصیرا(فرقان، آیه 31).

بس است که پروردگارت هدایت کننده و یارى دهنده است.

و در آیه دیگر مى‏فرماید: `

...فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم(بقره، آیه 137).

خداوند در دفع شر آنان ترا کافى است او شنونده و دانا است.

نمایش این اسم در زندگى بشر این است که نسبت‏به افراد نیازمند در حد امکان کمک کرده و نیاز آنها را رفع کند و از این طریق مظهر اسم «کافى‏» باشد.

الکبیر:

اسم «کبیر» در قرآن به طور مرفوع و منصوب 36 بار آمده و در 6 مورد وصف خدا قرار گرفته، و گاهى با اسم «متعال‏» و احیانا با اسم «العلى‏غ‏» همراه مى‏باشد، چنان‏که مى‏فرماید:

1 - عالم الغیب والشهادة الکبیر المتعال(رعد، 9). آگاه از غیب و شهادت، بزرگ و برتر.

2 - ...و ان الله هو العلی الکبیر(حج، 62). خدا همان برتر و بزرگ است. (1) `

«کبیر» در مقابل صغیر است و گاهى بخش عمده یک پدیده را «کبر» مى‏نامند چنان‏که مى‏فرماید: ... والذی تولى کبره(نور، 11): آن کس که معظم این پدیده را متصدى بوده است.

«راغب‏» مى‏گوید: کبیر و صغیر از اسم‏هاى متضایف مى‏باشند و به هنگام مقایسه دو چیز با یکدیگر به کار مى‏روند، و کوچکى و بزرگى گاهى در حجم و گاهى در عدد بکار مى‏رود. ولى سپس در باره امور غیر محسوس که از منزلت و فعت‏برخوردارند به کار رفته است.

از این که لفظ «کبیر» همراه با «متعال‏» و «على‏» وارد شده، حاکى از آن است که مقصود از بزرگى مساله حجم و تعداد نیست، بلکه مقصود بزرگى از نظر منزلت و کمال وجودى است. و به خاطر همین رفعت منزلت است که خدا داورى را به خود اختصاص داده و علت آن را «على‏» و «کبیر» بودن خود مى‏داند چنان که مى‏فرماید:

... و ان یشرک به تؤمنوا فالحکم لله العلی الکبیر(غافر، آیه 12).

اگر به او شرک ورزند ایمان مى‏آورید، حکم از آن خدائى است که برتر و بزرگ است.

 الکریم:

اسم «کریم‏» در قرآن 26 بار آمده و در سه مورد وصف خدا قرار گرفته است، چنان‏که مى‏فرماید:

1 - فتعالى الله الملک الحق لا اله الا هو رب العرش الکریم(مؤمنون، 116).

پس بلند مرتبه است‏خدا، فرمانرواى حق، خدائى جز او نیست صاحب عرش و بزرگوار است.

2 - ... و من کفر فان ربی غنی کریم(نمل، 40): اگر کسى کفر ورزد، (ضررى به خدا نمى‏رساند) پروردگار من بى‏نیاز و بزرگوار است.

«ابن فارس‏» مى‏گوید: کریم حاکى از شرافت در ذات یا در صفات است. گاهى مى‏گویند: مرد کریم، اسب کریم، و کرامت در اخلاق این است که از گناه کسى درگذرد. «ابن قتیبه‏» مى‏گوید: کریم کسى است که از گناه کسى صرف‏نظر کند. و اگر خدا را کریم مى‏نامیم به خاطر این است که گناه بندگانش را نادیده مى‏گیرد.

«راغب‏» مى‏گوید: هرگاه خدا را به اسم کریم توصیف کنیم کنایه از نیکى و احسان آشکار او است و هرگاه انسان را با آن توصیف کنیم کنایه از خوى و کردار نیک او است.

ظاهر این است که کریم یک معنا بیش ندارد و آن «شرافت‏» اعم از ذات یا صفات است. و اگر در نیکوکارى وجود و احسان بکار مى‏رود، به خاطر این است که از مظاهر کرامت در فعل است. و همچنین گذشت از دشمن به هنگام قدرت از آثار همین نوع کرامت است.

آرى گاهى در قرآن کافر به کریم توصیف شده است ولى آن از باب بکار بردن لفظ در معنى ضد آن براى مبالغه در معنى مورد نظر مى‏باشد. چنان‏که مى‏فرماید:

ذق انک انت العزیز الکریم(دخان، 49): بچش عذاب را چون که تو همان انسان نیرومند و بزرگوارى، (مقصود این است که تو در دنیا خود را نیرومند و شریف مى‏پنداشتى) ولى اینک معلوم شد که تو ذلیل و زبونى.

حرف لام

اللطیف:

اسم «لطیف‏» در قرآن هفت‏بار آمده و در همه موارد وصف خدا قرار گرفته است، گاهى تنها با اسم «خبیر» و احیانا با دو اسم «علیم‏» و «حکیم‏» همراه آمده است، مانند:

1 - لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر(انعام، 103) : دیدگان او را درک نمى‏کنند ولى او دیدگان را درک مى‏کند و او باریک‏بین و آگاه است.

2 - ... ان ربی لطیف لما یشاء انه هو العلیم الحکیم(یوسف، 100) : پروردگار من در انجام آنچه بخواهد دقیق است. او است دانا و فرزانه.

3 - الم تر ان الله انزل من السماء ماء فتصبح الارض مخضرة ان الله لطیف خبیر(حج، 63) :نمى‏بینى که خدا از آسمان آب فرو مى‏فرستد و روى زمین سرسبز مى‏شود خداى من دقیق و آگاه است.

4 - یا بنی انها ان تک مثقال حبة من خردل فتکن فی صخرة او فی السموات او فی‏الارض یات بها الله ان الله لطیف خبیر( لقمان، 16) : اى فرزند من اگر خطیئه‏اى به اندازه سنگینى دانه خردل باشد، و در دل سنگ بزرگ یا آسمانها یا زمین قرار گیرد (بر خدا مخفى نمى‏ماند) آن را مى‏آورد. خداوند دقیق و آگاه است.

5 - الله لطیف بعباده یرزق من یشاء و هو القوی العزیز(شورى، 19): خداوند به بندگان خود مهربان است هرکس را بخواهد روزى مى‏دهد، و او توانا و قدرتمند است.

6 - الا یعلم من خلق و هو اللطیف الخبیر(ملک، 14) : آیا آن کس که آفریده است، (به مخلوق خود) علم ندارد، درحالى که او دقیق و آگاه است.

7 - واذکرن ما یتلى فی بیوتکن من آیات الله و الحکمة ان الله کان لطیفا خبیرا(احزاب، 34) : آنچه در خانه‏هاى خود از آیات خدا و حکمت تلاوت مى‏شود، یاد آورید، خداوند دقیق و آگاه است.

اینها آیاتى است که در آنها اسم «لطیف‏» به عنوان وصف خدا آمده است. اکنون باید معنى آن را به دست آوریم.

«ابن فارس‏» مى‏گوید: این لفظ دو معنى بیش ندارد، یکى حاکى از «رفق‏» و «مهربانى‏» و دیگرى حاکى از «ریزى و باریکى‏» است.

توضیح آنچه که در «المنجد» آمده، این است: هرگاه این لفظ از باب (نصر ینصر) گرفته شود با حرف جرى مانند ب و لام، متعدى، و به معنى رافت و مهربانى خواهد بود چنانکه مى‏گویند : (لطف یلطف بفلان و لفلان رفق به). ولى هرگاه از باب (شرف یشرف) باشد، نیازى به مفعول نداشته و به معناى دقت و ظرافت‏خواهد بود.

هدف از توصیف خدا در آیات یاد شده به این اسم یکى از دو مطلب است:

یا بیان دقت و ظرافت کنایه از برترى از اندیشه انسان، و یا محبت و مهربانى است، اینک چهار مورد را یادآور مى‏شویم:

1 - ذات اقدس الهى «لطیف‏» و نامحسوس است از این جهت دیده نمى‏شود و لذا خدا در تعلیل نامرئى بودن خود از کلمه «لطیف‏» به عنوان علت استفاده کرده مى‏فرماید: لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر و در حقیقت علت جمله نخست و صف «لطیف‏» و علت جمله دوم اسم «خبیر» است.

2 - آگاهى از پوشیده و پنهان‏ها و آیه سوره لقمان ناظر به همین معناست: یا بنی انها ان تک مثقال حبة من خردل ... ان الله لطیف خبیر.

3 - لطیف در تدبیر چنان که آیه سوره یوسف ناظر به همین معنا است چون پس از بیان سرگذشت‏یوسف که از دل چاه او را به تخت فرمانروائى رساند، چنین مى‏فرماید: ان ربی لطیف لما یشاء یعنى کارش را آن‏چنان با دقت و ظرافت صورت مى‏دهد که فراتر از اندیشه و خرد انسان است.

4 - بیان رافت و مهربانى خدا و لفظ لطیف در آیه شورى ناظر به همین معنا است، چنان‏که مى‏فرماید:ان الله لطیف بعباده یرزق من یشاء.

با توجه به این که کلمه لطیف یکى از اهداف چهارگانه را در این آیات تعقیب مى‏کند مى‏توان گفت همه این معانى جلوه‏هاى یکى از دو معنائى است که ابن فارس بیان کرد.

سه مورد نخست را باید از شاخه‏هاى لطیف به معنى دقیق گرفت و در حقیقت لازمه دقیق بودن ذات نامرئى بودن و آگاهى از پنهانها و تدبیر فراتر از حس و خیال و خرد مى‏باشد.

ولى مورد چهارم مربوط به معنى دوم است که همان رفق مى‏باشد.

اصولا معارف و مسائل عقلى فراتر از آن است که الفاظ محدود براى تبیین آن کافى و رسا باشد، از این جهت وحى الهى از استعاره و کنایه کمک مى‏گیرد و اگر به صورت علمى مى‏گفت‏خدامجرد از ماده و فراتر از حس است در عین صحت‏یک بحث فلسفى مى‏شد، درحالى که وحى به زبان دیگر سخن مى‏گوید از این جهت‏براى رساندن تجرد ذات از ماده از لفظ لطیف که در اصطلاح ما معادل با ظریف است، کمک مى‏گیرد و مى‏رساند که او فراتر از دیدگان ماست.

همچنین براى بیان آگاهى از پنهان‏ها، بهترین راه این است که لطیف و دقیق بودن ذات را گواه بر نفوذ او در گستره هستى بگیرد، زیرا شئ دقیق مى‏تواند نافذ باشد از این جهت علمش گسترده و فراگیر است.

المؤمن :

اسم «مؤمن‏» در قرآن 22 بار آمده و در یک بار وصف خدا قرار گرفته است چنان‏که مى‏فرماید: هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون(حشر، 23): خدا کسى است که خدائى جز او نیست (او) فرمانروا، منزه از شرک پاکیزه از عیب، ایمنى‏بخش، نگهبان، قدرتمند، خودمختار، بزرگوار، منزه است‏خدا از آنچه که براى او شریک قرار مى‏دهند.

ابن فارس مى‏گوید: ماده این اسم دو معنى نزدیک به هم دارد، یکى امانت در مقابل خیانت، دیگرى تصدیق و پذیرش، و قرآن ماده این اسم را در هر دو مورد به‏کار برده است، چنان‏که از زبان فرزندان «یعقوب‏»علیه السلام نقل مى‏کند که آنها پس از بازگشت از صحرا و آوردن خبر مرگ یوسف، به پدر چنین گفتند: ... و ما انت‏بمؤمن لنا...(یوسف،17) : تو هرگز ما را تصدیق نخواهى کرد.

و باز مى‏فرماید: ... و آمنهم من خوف(قریش، 4): قریش را از خوف ایمنى بخشید.

گاهى گفته مى‏شود مى‏توان هر دو معنا را به یک معنا باز گرداند زیرا گوینده از آن ترس دارد که مخاطب سخن او را تکذیب کند آنگاه که او را تصدیق کرد این ترس از او برداشته مى‏شود.

و در هر حال هدف از توصیف خدا به این اسم، ایمنى‏بخشى او است، یعنى به بندگان خود امان از عذاب در دنیا را حت‏شرائطى داده است، و برخى از آیات بر این معنا دلالت دارد.

ان الذین سبقت منا الحسنى اولئک عنها مبعدون ; لا یسمعون حسیسها و هم فی مااشتهت انفسهم خالدون ; لا یحزنهم الفزع الاکبر و تتلقیهم الملائکة هذا یومکم الذی کنتم توعدون(انبیاء، آیه 101 - 103): آنان که از قبل، مشمول وعده نیکوى ما شده‏اند، آنها از دوزخ دور مى‏باشند، صداى دوزخ را نمى‏شنوند و آنان در نعمت‏هاى مورد میل و علاقه خود جاودانه‏اند، خوف بزرگ روز قیامت، آنها را اندوهگین نمى‏سازد فرشتگان به استقبال آنها آمده مى‏گویند این همان روزى است که به شما وعده داده شده است.

و نیز مى‏فرماید: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التی کنتم توعدون(فصلت، 30):

آنان که گفتند پرورگار ما خدا است آنگاه استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان فرود مى‏آیند (ومى‏گویند) مترسید، اندوهگین مباشید، بشارت باد شما را به بهشتى که به آن وعده داده مى‏شدید.

اما نمایش این اسم در زندگى انسان این است که به عنوان فرد مسلمان دیگران از شر زبان و دست او در امان باشند، و پیامبر گرامى فرموده است: «المسلم من سلم المسلمون من یده و لسانه‏» :مسلمان کسى است که مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.

و در روایت دیگر آمده است آن کس که به خدا و روز رستاخیز ایمان دارد، همسایه خود را از شر خود ایمن سازد.

ولى اگر مؤمن را به معنى پذیرنده بگیریم، نمایش آن در زندگى بشر این است که به خدا و کتب آسمانى و پیامبران الهى ایمان آورد.

پى‏نوشت:

1) آیات دیگر عبارتند از: نساء، آیه 34 - لقمان، آیه 30 - سبا، آیه 32- غافر، آیه 12.

انسان در قرآن

انسان بعنوان اشرف مخلوقات و برترین موجودات امانتدار خالق یکتا و جانشین او در نظام هستی است ، شناخت زوایای وجودی انسان برای ما جهت خودشناسی ، خودآگاهی و شناخت راههای صحیح شکوفائی استعدادهای خود  امری لازم وضروری است ، و برای این منظور تامل و تدبر در آیات الهی و کلام وحی و گفتار معصومین علیهم السلام بهترین مجرا ومحل اندیشه و مرکز تحقق این علم است .در این تحقیق آیاتی که مستقیما واژه انسان در آن مطرح بوده انتخاب شده و با توجه به کتاب های لغت - کتاب التحقیق و مفردات راغب - و تفسیر المیزان ببخشی از مطالبی که زمینه ساز تفکر و تامل در این آیات شریف است گردآوری شده است  ، این شیوه تحقیق که نگرشی واژه ای به موضوعی در باب مسائل انسانی است می تواند جوابگوی بسیاری از سوالات ما از باشد.

شرح  واژه های قرآنی مربوط به انسان :
 

انسان :واژه انسان از اُنس گرفته شده و به انس ورزی او اشاره دارد.و در روایات از انسان اینگونه یاد شده است  :

عبدالله بن سنان می گوید از حضرت صادق (علیه السلام) سوال کردم ملائکه برترند یا بنی آدم ، حضرت از قول امام علی بن ابی طالب (علیه السلام)نقل فرمودند: خداوند عزوجل ملائکه را با عقل بدون شهوت و غریزه آفرید و بنی ادم را از عقل و شهوت - خواهش های نفسانی - ترکیب نمود بنابراین چنانچه عقل او بر خواهش هایش غلبه کرد از ملائکه برتر است و اگر خواهش های او بر عقلش غلبه نمود از حیوانات پست تر می باشد. 

والعادیات ضبحا ... ان الانسان لربه لکنود

کنود: به معنای نبودن توجه و اشتیاق به چیزی و اعتنا نکردن و اهتمام نداشتن به آن است .و از آثار آن ناسپاسی و فراموشی نعمت ها و پستی است.

در این آیه خداوند عزوجل به نفس های سالک الی اللهی که با تمام قوا در راه او کوشش می کنند قسم یاد کرده و سپس می فرماید : " و لکن انسان متوجه نیست و برای دیدار پروردگارش مشتاق نمی باشد و بر این امر اهتمامی ندارد ".زیرا انسان در این دنیا با بدن و قوای جسمانیش زندگی می کند و زندگی دنیا و زینت و زخارف و تمایلات آن بر او احاطه دارد و آنچه بر او  آشکار و مسلط است جریان مادی است . و اما مراحل روحانی و سلوک الی الله و اشتیاق به عالم آخرت ، باطن دنیا و ماوراء ماده بوده  و هر چند با نفس او ارتباط دارد و در انسان استعداد این سلوک قرار داده شده ولی برای پیمودن آن احتیاج به توجه و اهتمام و شوق دارد.از اینرو علی (علیه السلام) می فرمایند : اِنَّ اولیاءَالله هُمُ الذّین نَظَروا الی باطِنِ الدُّنیا اِذا نَظَرَ النّاسُ اِلی ظاهِرِها وَ اشْتَغَلُوا بِاجِلِها اِذا اشْتَغَلَ النّاسُ بِعاجِلِها  یعنی اولیا خدا کسانی هستند که به باطن دنیا نگاه می کنند آن هنگامی که مردم به ظاهر آن می نگرند ، و به کارهائی که نتیجه قطعی آن بعدا - روز قیامت - آشکار می شود سرگرمند همان هنگامی که مردم برای رسیدن به اهداف دنیوی مشغولند .

بنابراین کنود لرب : حالتی است که انسان توجه و اهتمام به سوی پروردگار و سلوک به او را ندارد.

انه لحب الخیر لشدید

خیر : انتخاب و برگزیدن چیزی و ترجیح دادن آن بر چیزهای دیگر است بنابراین دارای دو ویژگی است:

یکی اختیار ودیگری انتخاب و در همه صیغ بکار برده شده این کلمه در قرآن این دو لحاظ شده است .

بنابراین کلمه خیر در مقابل شر چیزی است که از بین چیزهای دیگر اختیار و انتخاب شده و نسبت به آنها برتر و راجحتر می باشد.ودارای مراتب و درجاتی است . 

هلوع : هلع به معنی تمایل به تنعم و لذت جوئی است و جزع ، تندی ، شتاب ، حرص ، کم صبری ، حزن ، بیقراری و ترس از آثار آن است .بنابر این هلوع بواسطه این تمایل ، دچار حرص  کم صبری و ولع می شود  و در هنگام ناامیدی از تنعم،به جزع ، غم و بیقراری مبتلا می گردد.

اما اینکه در قرآن آمده انسان  بر هلع آفریده شده به این معناست که در او استعداد تمایل به تنعمات و خوشی های روحانی حقیقی قرار داده شده است .

انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان ،انه کان ظلوما جهولا  احزاب /٧٢

ظلم :  به معنای ضایع کردن حق و ادا نکردن حق چیزی است .

جهل : این واژه در مقابل علم است و نداشتن علم یا نسبت به معارف الهی یا علوم ظاهری یا  نسبت تکالیف شخصی است و هر کدام یا در موضوعات کلی یا جزئی می باشد.

در آیه شریفه و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولایعنی انسان نسبت  به خود ظالم و نسبت  به موقعیت خود و به اینکه، استعداد حمل امانت و آرامش را دارد ، نادان است زیرا لازمه جهل اضطراب است .

" در تفسیر المیزان راجع به آیه شریفه فوق آمده است :

امکان ظلم و جهل را در انسان لازمه سپردن امانت به او دانسته زیرا با توجه به آیه بعد و تعلیل آن :( لیعذب المنافقین و المنافقات و المشرکین و المشرکات ، و یتوب الله علی المومنین و المومنات ، و کان الله غفورا رحیما ) این امکان در انسان وجود اختیار و انتخاب را موجب شده و حرکت او به سمت کمال یا بالعکس را منجر می شود." " همچنین به نظر می رسد با توجه به حقیقت هستی انسان هیچگاه نمی تواند حق او را ادا کند و او در هر سطحی متناسب با خود از ادای حق خداوند و سپاس نعمت هایش عاجز است ."

شهید بزرگوار آوینی در وصف اشعار حضرت امام در باب ظلوم و جهول در کتاب فردایی دیگر اینچنین می گوید:

"تقابل عقل وعشق " را نزد حضرت روح الله و در غزلیات  ایشان باید در ذیل تعریفشان بر معنای "ظلوم و جهول " دریافت در آیه مبارک که آن را آیه امانت می خوانند : انا عرضنا الامانه علی السموات والارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوماا جهولا " فرموده اند :

آنکه بشکست همه قید ظلوم است و جهول

آنکه از خویش و همه کون ومکان غافل بود

در بر دل شدگان علم حجاب است حجاب

از حجاب آنکه برون رفت به حق جاهل بود

 

حق، انسان را به جنون ستوده است : انه کان ظلوما جهولا . عاشق ،مجنون است  ومجنون را با عقل میانه ای نیست ،ظلوم است وجهول ...واگر این جنون عشق نبود ،با ما  بگو که انسان  آن ا مانت ا زلیرا بر کدام گرده می کشید؟ کدام گرد است که ثقل این بار را صبر آورد ،جز ظلوم و جهول ؟        

واین ((غفلت ممدوح)) ا ز خویش وکون و مکان همان بیخودی وبی خویشتنی است ملازم با مستی وترک عقل .

حضرت روح الله  در جا یی فرموده اند  :((این ظلوم وجهول به قولی بالا ترین وصفی ا ست که خداوند برای انسان کرده است . ظلوم، چرا که همة بتها را شکسته است وجهول ، چرا که به هیچ چیز توجه ندا رد و ا ز همه غا فل است .))

ایشان در مصباح ا لهدایه ، ((ظلومیت)) را مقام تچاوز از همة حدود وپای گذا شتن بر فرق همة تعینات و رسیدن به مقام لا مقا می معنا فرموده اند و ((جهولیت)) رات مقام فنای از فنا ،و همین ظلومیت وجهولیت است که به انسان  لیا قت  ((حمل ا مانت ا زلی)) را که ((ظل مطلق ولایت ))است بخشیده .

((امانت)) که در نظر ایشان عبارت است ا ز ((ظل  الله  مطلق )) ،که مطلق سایه ا ش نیز مطلق است و هر آنچه تعین دا شته باشد ا ز قبول آن ظل ابا  و ا متناع خواهد داشت . لفظ ((جهول)) با صرفنظر ا ز مبا لغه ای که در معنای آن وجود دا رد ، متضا د با ((عاقل)) است یعنی در این مرتبه که از آن سخن می رود ، انسان کامل عقل را نیز انکار می کند تا به ((مقام ولایت مطلق )) برسد و این خود ،((تجا وز از حد عقل )) است و مصداق معنای ((ظلم)) .

عقل حد تعین حیات بشری است و از همین روی انسان را به واسطة عقل از دیگر جانوران تمایز می بخشد .اما حقیقت مطلق است و فراتر از همة تعینات اسمایی آنجا که "لا اسم له و لا رسم له " بی نشان است و اسم و رسمی ندارد و انسان برای وصول بدین مقام اطلاق باید پای بر فرق همه تعینات بگذارد و حتی ترک مقامات کند و به لامقامی رسد و فنای از فنا . و لذا عقل نیز تعینی است که باید نفی شود . حضرت روح الله در باب ترک عقل سروده اند :

بر خم طرّه او چنگ زنم چنگ زنان            که جز این حاصل دیوانه لایعقل نیست

و طرّه مثل از جلوات حق به اسماء جلالی است . ظلومیت و جهولیت انسانِ امانتدار از مضامین بدیع اشعار حضرت روح الله است ....

در نظر اول در آیه مبارک امانت نیز این تناقض ظاهری وجود دارد چراکه مجوز حمل امانت الهی را در انسان ، اتصاف ِ ذاتی او به ظلم و جهل گرفته است و به قول خواجه شیراز :

آسمان بار امانت نتوانست کشید                  قرعه فال به نام من دیوانه زدند

دیوانگی انسان چگونه می تواند محمل امانت الهی قرار بگیرد؟

ظلوم وجهول بودن از یک جانب اشاره دارد به "قابلیت ذاتی"انسان برای استفاضه عدل و علم خدا و از جانب دیگر بدین حقیقت که آنچه انسان را استحقاق امانتتداری که مقام ولایت مطلقه است ، بخشیده فقر ذاتی اوست در برابر غنای مطلق حق .

ظلوم و جهول صفات عدمی عادل علم هستند و لذا در مقام توصیف ذاتی انسان ، واجد این اشاره ظریف که حقیقت وجود انسان آیینه عدمی وجود مطلق حق است انسان خلیفه الله است و وجودی غیر حق ندارد و لذا در مقام ذات و فارغ از قید حدود ، وجودش عین ربط و تتعلق است به وجود حق ، آیینه ای عدمی است و مطلق قابلیت . "ظلوم و جهول " آیینه های عدمی صفات عادل و عالم هستند و مراد از توصیف ذاتی انسان بدین صفات در آیه امانت نیز اشاره به همین "قابلیتی" است که وجود انسان را در قبول ولایت مطلق بر آسمانها و زمین و کوهها برتری می بخشد.انسان در حقیقت ذات خویش ماهیتی مستقل ندارد و چیزی جز این "قابلیت محض برای تجلی بخشیدن به اسماء عدل و علم " نیست . این فقر و عدم ذاتی نیز از مضامین بدیعی است که در غزلیات حضرت روح الله وجود دارد...   

یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه

کدح :  به معنای کوشش همراه با سختی و استمرار است

 هنگامی کدح الیه گویند که فرد در راه رسیدن به چیزی با کوشش خود را به سختی بیندازد. بنابراین ملامت کردن ، کسب ، حرص ، جدیت و عمل از لوازم آنست .

یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه

حرکت به سوی خداوند سیر طبیعی و قهری دارد خواه فرد مؤمن یا کافر ، متوجه یا غافل باشد زیرا انسان ناگزیر باید از این عالم مادی و از بدن وجسد و از اعضاء وجوارح خود خارج شود و سپس روح او در لباس برزخی لطیف تا روز قیامت می ماند تا حقیقت امر و جایگاه و موقعیت خود را مشاهده و حجاب های مادی و جسمی از او مرتفع گردد بنابر این در آن روز انسان اعمال و احوال و سرمایه خود و آنچه به نفع یا ضررش هست را می بیند و به دیدار پروردگار خود نائل می شود ، هر کسی به اقتضای تعالی نفسش و به حسب حال ، کردار و صفات نفسانی به لطف یا قهر مورد تجلی خداوند بوسیله اسماءش قرار می گیرد. پس در آنهنگام انسان ها به سه گروه تقسیم می شوند : سابقین ، اصحاب یمین ، اصحاب شمال

و تعبیر آیه از نظر ادبی به این مطلب اشاره دارد که دیدار پروردگار از صفاتی است که انسان بواسطه انسان بودنش به آن وصف می شود و از لوازم انسان بودن است.و استفاده از تعبیربوسیله مصدر و صفت در کدح  به این نکته اشاره دارد که :

سختی و کوشش در مسیر دیدار پروردگار از منزلت و شأن انسان است .اما(استفاده از این منزلت ) به حسب افراد متفاوت است .

اِنَّ الانسانَ لَظِلُومٌ کَفّار

کفر : رد کردن و اعتنا نکردن به چیزی است و از آثار آن دوری جستن ، از بین بردن و پوشاندن است .و از موارد و مصادیق آن اعتنا نکردن به نعمت ها و احسان ،و رد کردن و  اعتنا نداشتن به حق در هر مرتبه ای است

وکان الانسانُ عَجولا

عجول : این کلمه در مقابل "بطؤ" است و به معنای سرعت گرفتن و پیشی گرفتن در کاری بدون  صبر برای رسیدن زمان انجام آن است .خواه آن کار پسندیده یا ناخوشایند باشد ویا نیت فرد خیر یا شر باشد . و این صفت بر خلاف آرامش و صبر و سکون بوده و منشأ آن ضعف نفس و کمی استعداد و دل تنگی و محدودیت است

و این صفت و لو در کارهای خوب صفت مذمومی است اما در مورد آیاتی که راجع به انسان است . چنانچه گفته شد عجله نتیجه ضعف و محدودیت است و انسان نیز ضعیف و محدود آفریده شده است .بنابراین یکی از اصول خلقت او از جهت صفات و اخلاق نفسانی همین صفت است بنابر این عجول بودن برای او امری طبیعی است .

و کان الانسان قتورا

قتور : به معنای کم گذاشتن از نفقه و در مقابل اسراف و به معنای بخل است و اصل واژه آن از قُتار وقَتر به معنای دودی است که از سوختن چوب و مانند آن حاصل می شود بنابراین سوزاننده چوب و ...دود را تنها عاید خود می کند .و در آیه فوق بر بخلی که در انسان بصورت طبیعی وجود دارد اشاره دارد..

و هو خصیم مبین

خصیم : اصل مخاصمه و دشمنی

خلق الانسان ضعیفا

ضعیف :در مقابل قوت و به معنای ناتوانی است

هشدارهای قرآن به انسان

١ -کَلا اَنَّ الانْسانَ لَیَطْغی اَنْ رَءاهُ اسْتَغْنی

طغیان بواسطه احساس بی نیازی

٢ - اِنَّ الانْسانَ لفی خسر :

انسان در معرض خسران و زیانکاری

٣ - ان الانسان علی نفسه بصیره و لو القی معاذیره :

توجیه برای انجام کارهای نادرست با وجود آگاهی

٤ - یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم :

غرور بواسطه لطف و کرم خداوند

٥ - روی برگردان از خدا بواسطه مشکلات

* اذا انعمنا علی الانسان أعرض و نأی بجانبه :

* و اذا مس  الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا :

* و لئن اذقنا الانسان منا رحمه ثم نزعناها منه انه لیؤس :

علت خلقت انسان :
 

١ - معرفت - طاعت - عبادت

 وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ والْاِنْسَ الا لِیَعْبُدون   ذاریات ٥٦

حضرت علی علیه السلام فرمودند : به تقوای الهی امر شده اید و برای احسان کردن و طاعت نمودن خلق شده اید .

حضرت امام حسن علیه السلام فرمود : ای مردم : خداوند عزوجل یاد کرده که بندگان را نیافریده مگر بخاطر اینکه به او شناخت پیدا کنند بنابراین هرگاه او را بشناسند عبادتش می کنند و زمانیکه به عبادت او پرداختند از عبادت غیر او بی نیاز شوند .

مردی پرسید ای فرزند رسول خدا (صلوات الله علیه و اله ) خود و مادرم فدایت شویم  معرفت خدا چیست ؟ حضرت فرمود معرفت خدا به شناخت اهل هر زمانی به امامی است که باید از او اطاعت کنند .

٢ - خلیفة اللهی

 وَ اِذْ قال رَبُّک لِلْملائکَةِ اِنّی جاعِلٌ فی الْارْضِ خلیفةً    بقره ٣٠

٣ - اظهار حکمت ، قدرت و رحمت و...

 وَلایَزالون مُخْتَلِفین الا مَنْ رَحِمَ رَبّی وَ لِذلکَ خَلَقَهُم   هود ١١٨ و ١١٩

حضرت علی علیه السلام راجع به آیه فوق فرمودند :

ایشان را آفرید تا به کارهائی مبادرت نمایند که موجبات رحمت خدا را فراهم آورند و بدین وسیله خداوند آنها را مورد رحمت قرار دهد.

امام صادق علیه السلام فرمود : خداوند تبارک و تعالی آفرینش را بیهوده نیافریده و آنرا به خود وانگذاشته است بلکه آنرا بخاطر اظهار قدرت خویش و فراهم آوردن زمینه های طاعتش آفریده تا بدین سبب آنان مستتوجب رضوان او گردند ، و آنان را نیافریده تا از جانبشان سودی عاید او شده و یا ضرری از او دفع گردد بلکه بخاطر منفعت  آنان و رسیدن به نعمت های جاودان و همیشگی آفریده است .

 
چگونگی آفرینش انسان :
 

هُوَ الذی خَلَقَکُم مِنْ ترابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِن عَلَقَةٍ ثُم یُخْرِجَکُم طِفْلا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا اَشُدَّکُم    مومن ٦٧

انا خَلَقْنا الاِنْسان َ مِن نُطْفةً اَمْشاجٍ نَبْتَلیه فَجَعَلْناه سَمیعا بصیرا انّا هَدَیناه السبیل اِمّا شاکِرا او کَفورا  دهر ٢

ما انسان را از نطفه ای آفریدیم که در آن محفوظ های زیادی - استعدادهای فراوان ، یا به تعبیر امروزی ژنهای زیادی -  است تا به مرحله ای رسیده که ما او را مورد آزمایش قرار می دهیم - او لایق تکلیف ، آزادی و اختیار است و بهمین دلیل در معرض آزمایش و امتحان قرار می گیرد  - بنابر این او را شنوا وبینا قرار دادیم - راه را به او نمایاندیم تا - مسیر شکرگزاری یا ناسپاسی را خود برگزیند .

 

لَقَدْ خَلَقْنا الاِنْسانَ فی اَحْسَنِ التَقویم ثُمَّ رَدَدْناه الی اَسْفَلِ السافِلین الا الذینَ امنوا و عَمِلواالصالِحاتِ فَلَهُم اَجْرُهُم غَیرُ مَمْنون    تین ٦ -٤

لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم

لقد خلقنا الانسان فی کبد

وحى و کیفیت نزول قرآن

الف ) وحى :

قـرآن مـجید به توسط فرشته وحى , جبرئیل از سوى خداوند و بر وفق آنچه در لوح محفوظ ثبت است , به عین الفاظ بر قلب [ قواى دراکه ] حضرت رسول (ص ) وحى یا نازل شده است . وحـى , پـدیـده اى اسـت واقعى و عینى و روحانى و عبارت است از ارسال پیام از سوى خداوند به پیامبران , و در مورد قرآن به حضرت خاتم الانبیاء (ص ). قرآن پژوه معاصر , استاد محمد هادى معرفت , در تعریف وحى نشده است : وحى پدیده اى است روحانى که در بعضى از مردم پدید مى آید که با آن به خصایص روحى , ممتاز مى گردند که آنان را سـزاوار اتصال به ملااعلى مى گرداند , و این یا با مکاشفه در باطن نفس است یا با شنیدن که گـیـرنـده وحـى احـسـاسـى ناگهانى را درمى یابد که از خارج وجودش بر او نازل مى گردد و برخاسته از ضمیر خود او نیست . و مى افزاید که وحى از مقوله ادراک وصف ناپذیر است و این پدیده روحانى را کسى که شایسته دریافت آن است درمى یابد. و جز او کسى نمى تواند ژرفناى آن را وصف کند , مگر آنکه به آثار و عوارضش از آن تعبیر کند. ( التمهید , 1/26 ) همو وحى را سه گونه مى داند. 1 ) بـه صـورت رؤیـاى صـادقـه 2 ) به وساطت جبرئیل 3 ) به صورت مباشر ( بدون واسطه ) که مخصوصا دو صورت اخیر بر حضرت رسول (ص ) فرود مى آمده است . و صورت اول در آغاز بعثت براى حضرت (ص ) پیش مى آمده است . شادروان رامیار براى وحى مراحل هفت گانه شمرده است ( تاریخ قرآن , 112 ). و فرق آن را با الهام باز نموده است ( پیشین , 145 به بعد ). شـادروان عـلامـه طـبـاطـبایى مى نویسد : آنچه از قرآن به دست مى آید این است که این کتاب آسمانى [ قرآن ] از راه وحى اى که به پیغمبر اکرم (ص ) شده به دست آمده , و وحى یک نوع تکلیم آسـمـانـى ( غـیـر مادى ) است که از راه حس و تفکر عقلى درک نمى شود , بلکه با درک و شعور دیـگـرى اسـت که گاهى در برخى از افراد به حسب خواست خدایى - پیدا مى شود , و دستورات غیبى یعنى نهان از حس و عقل را از وحى و تعلیم خدایى دریافت مى کند. عهده دارى این امر نیز نبوت نامیده مى شود. ( قـرآن در اسـلام , 107 ) همچنین : عقیده عمومى مسلمین - که البته ریشه آن همان ظواهر لـفـظى قرآن است - درباره وحى قرآن این است که قرآن مجید به لفظ خود سخن خداست که به وسـیله یکى از مقربین ملائکه که موجوداتى آسمانى هستند , به پیغمبر اکرم (ص ) فرستاده شده است . نام این ملک یا فرشته , جبرئیل و روح امین است . سخن خدا را تدریجا در مدت بیست و سه سال به پیغمبر اکرم (ص ) رسانیده و به موجب آن به آن حضرت ماموریت داده شده که لفظ آیات آن را بر مردم بخواند. ( پیشین , 90 ). بـه گـفته مرحوم رامیار , واقعیت وحى به انبیاء به تواتر تاریخى رسیده است و مورد تایید یاران و حتى دشمنان ایشان بوده است , ولو آنکه در تبیین و توجیه آن اختلاف نظر بسیار است . ( تاریخ قرآن , 133 ). در حـین نزول وحى به حضرت رسول (ص ) احوال سنگین گوناگونى دست مى داده است نظیر لـرزیدن , در هواى سرد عرق ریختن , به حالتى نزدیک به بیهوشى و بهت درآمدن , و گاه قبل از فرارسیدن وحى , صدایى مانند زنگ ( جرس ) مى شنیده است . بهترین و کاملترین توصیف از آغاز شدن وحى در سیره ابن هشام آمده است . ( ـ سیرت رسول اللّه , 1/205 به بعد , باب دوازدهم . ) پـس از انـقـضـاى هـر نوبت از وحى , حضرت رسول (ص ) الفاظ قرآن را که به نحوى روشن در خـاطـرش نـقش بسته بوده است , به یاد مى آورده و به کاتبان وحى که عده آنان را تا چهل نفر از صـحـابه با سواد ( از جمله خلفاى چهارگانه , ابى بن کعب , زید بن ثابت , طلحه , زبیر , سعد بن ابـى وقـاص ) یـاد کـرده انـد , امـلا مـى فـرمـوده انـد و آنان با نوشت افزارهاى بسیار ابتدایى آن را مـى نـوشته اند , و سپس با نظارت مستقیم حضرت (ص ) بر مردم مى خوانده اند و حافظان , حفظ مى کرده اند. ( درباره حافظان اولیه ـ تاریخ قرآن , رامیار , 247 به بعد ). ب ) نزول . نـزول قرآن مجید عبارت است از فرود آمدن وحى به تفاریق , از مصدر وحى ( خداوند ) به مهبط وحـى ( قـلـب حـضـرت رسول - ص - ) در طى مدت بیست و سه سال از لیلة القدر ( شبى از شبهاى فرد دهه آخر رمضان ) سال اول بعثت , تا اندکى پیش از وفات آن حضرت (ص ). در قرآن مجید , نزول وحى چون به خداوند نسبت داده شود , انزال و تنزیل نامیده مى شود. نخستین سوره اى که بر حضرت رسول (ص ) نازل شده است , سوره علق ( اقرا ) است . بـعضى گفته اند ابتدا فقط پنج آیه اول این سوره نازل شده است , بعضى از محققان هم برآنند که نخستین سوره کامل که نازل شده است , فاتحة الکتاب ( سوره حمد ) است . ( التمهید , 1/93 - 98 ). آخرین سوره اى که نازل شده است , سوره نصر است . بـعـضـى از قـرآن پـژوهان گفته اند که قرآن بتمامه در لیلة القدر به صورت جملة واحدة ( یکباره ) از لوح محفوظ به بیت العزة یا بیت المعمور ( در آسمان چهارم ) نازل شده , و سپس نجوما یا منجما یعنى بخش بخش و به تفاریق در طول مدت 23 سال به تفصیل نزول یافته است . ( بحارالانوار , 18/253 - 254 ). مـلا مـحسن فیض گفته اند مراد از این [ دو نحوه نزول ] نزول معناى قرآن به قلب پیامبر (ص ) اسـت ... سـپـس در طول بیست [ و سه ] سال , هر بار که جبرئیل بر او ظاهر شده و وحى آورده و الفاظ آن را بر حضرت مى خوانده است , بخش بخش از باطن قلب او به ظاهر زبانش نزول مى یافته است . ( مقدمه نهم از تفسیر صافى ). عـلامه طباطبایى هم بر آن است که حقیقت قرآن , یعنى کتاب مبین در یک شب ( لیلة القدر ) بر قـلـب رسـول خدا (ص ) نازل شده و سپس همین قرآن بعد از آنکه تفصیل یافت , تدریجا در طى مدت دعوت نبوى , نزول یافته است . ( المیزان , ذیل تفسیر آیه 185 بقره . ) نزول تدریجى قرآن , نظر به چند علت یا حکمت داشته است . 1 ) رخ دادن پیشامدهایى که دستورى و حیانى یا الهى مى طلبید , 2 ) کسانى پرسشى داشتند که جواب اقتضا مى کرد , 3 ) تشریع حکمى در موقع مناسب و معین لازم مى نمود. 4 ) پایدار ساختن پیامبر ( فرقان آیه 32 ) , 5 ) ایجاد روحیه ثبات قدم در مؤمنان و مجال دادن به کـافران یا تازه ایمان آوردگان تا براى ترک عقاید باطله و عادات رذیله و ایجاد عقاید و عبادات و آداب درست به جاى آن ; همچنین سیر از نرمش و مماشات با کفار به جهاد با آنان . ( تاریخ قرآن , رامیار , 200 - 204 ). نزول قرآن مجید , چند آیه به چند آیه بوده است که تعداد این آیات را 3 تا 5 گفته اند.

تعریف قرآن

در فـرهـنـگ اسلام و تشیع قرآن را همواره با صفت کریم به صورت قرآن کریم ( اهل سنت ) با صفت مجید , به صورت قرآن مجید ( اهل تشیع ) مى نامند و این دو صفت منشا قرآنى دارد. از قرآن مجید دوگونه تعریف مى توان به دست داد. نـخـسـت تـعریف ساده و عرفى که قرآن را کتاب مقدس و آسمانى اسلام و وحى الهى بر حضرت محمد (ص ) مى داند. دوم تـعریف علمى که قرآن را وحى نامه اعجازآمیز الهى مى داند که به زبان عربى , به عین الفاظ توسط فرشته امین وحى , جبرئیل , از جانب خداوند و از لوح محفوظ , بر قلب و زبان پیامبر اسلام (ص ) هـم اجمالا یکباره و هم تفصیلا در مدت بیست و سه سال نازل شده و حضرت (ص ) آن را بر گـروهـى از اصـحـاب خـود خوانده و کاتبان وحى ( از میان اصحاب ) آن را با نظارت مستقیم و مـسـتـمر حضرت (ع ) نوشته اند و حافظان بسیار , هم از میان اصحاب , آن را حفظ و به تواتر نقل کـرده انـد و در عـصـر پـیامبر (ص ) هم مکتوب بوده ولى مدون نبوده است , و در عصر عثمان با نظارت او طى چند سال , منتهى به حدود سال 28 هجرى , مدون بین الدفتین ,از سوره فاتحه تا ناس , در 114 سوره , مى گردد. و متن آن مقدس و متواتر و قطعى الصدور است و تلاوت آن مستحب مؤکد است . ایـمـان بـه قـرآن مـجـید به توصیفى که گفته شد و نیز معجزه الهى و سند نبوت دانستن آن و مـحـفوظ بودنش از خطا و هرگونه افزود و کاست ( تحریف ) , از ضروریات اسلام و مذهب تشیع است . قـرآن به زبان عربى بسیار شیوایى که مایه اعجاب فصحاى عرب ( و بعدها اقوام دیگر ) گردیده و در تـاریـخ زبـان عـربى , سابقه و همانندى نداشته , در طى مدت بیست و سه سال , یعنى سراسر زمـانـى کـه حـضـرت رسـول (ص ) به وظیفه رسالت و ابلاغ پیام الهى و دعوت به اسلام اشتغال داشـتـه انـد , بـه صورت بخش بخش ( منجما یا نجوما ) بر حضرت رسول (ص ) وحى شده است و چنانچه اشاره شد حافظان , حفظش کرده و کاتبان با نوشت افزارهاى بسیار ابتدایى , با خطى که هـنـوز نـقـطـه و نـشان و علائم اعراب نداشته است , و کوفى نام داشته است , در چندین نسخه بازنویس شده است

تأثیر قرآن در روح آدمی

غربائى که به مکه مىآمدند چون معمولا براى طواف به مسجدالحرام مى رفتند , مشرکین به آنان توصیه مى کردند اگر مى روید بایستى پنبه در گوشتان محکم فرو کنید , تا مردیکه در سخنانش جادو است و مى ترسیم که شما را جادو کند , صدایش به گوش شما نرسد ! و براى این کار پنبه در اختیار آنان قرار مى دادند .

اتفاقا یکى از رؤساى مدینه به مکه آمده بود , و یکى از همین مکیها این توصیه را به او کرد . خودش چنین نقل مى کند , که چنان گوشهایم را پر از پنبه کردم که اگر دهل هم در گوشم مى زدند دیگر نمى شنیدم .

به مسجدالحرام آمدم و شروع کردم به طواف کردن . دیدم در آنجا مردى مشغول عبادت است که قیافه و چهره اش مرا جذب کرد . متوجه شدم که لبانش حرکت مى کند ولى من صداى او را نمى فهمم احساس کردم این همان شخص است .

ناگهان به این فکر افتادم که این چه حرفى است که اینها گفتند و من چرا باید از آنان بپذیرم بهتر اینست که من پنبه ها را در آورم و ببینم این مرد چه مى گوید : اگر حرف حسابى مى زند بپذیرم و گرنه زیر بار او نروم .

پنبه ها را درآوردم و به نزد او رفتم و به حرفهاى او گوش دادم , او آهسته آهسته آیات قرآن را مى خواند و من گوش مى کردم , چنان دلم را نرم کرد , که سر از پا نشناخته عاشق و شیفته او شدم .

این مرد از مؤمنین پایدار در تاریخ اسلام مى شود و جزء افرادى است که زمینه مهاجرت رسول الله را به مدینه فراهم مى سازد و اصولا نطفه اسلام مدینه و مهاجرت پیامبر در همین جلسه بسته شد ( 1 )

این اثر همان دلربائى و باصطلاح هنر و زیبائى قرآن است .


1 - داستان مربوط به اسعد بن زراره و ذکوان خزرجى است که از طرف قبیله خود براى جنگ با قبیله ( اوس ) به منظور تنظیم قرارداد نظامى بهمکه آمده

 

چرا جاى دور مى رویم ؟ قرآن نفوذ خارق العاده خودش را از چه دارد ؟ از زیبایى و فصاحتش قرآن مى توانست آن معنایى را که با اعماق روح انسان سرو کار دارد و به تعبیر خود قرآن[ ( مذکر]( است یعنى آنها را از درون انسان بیرون مى کشد , با یک عبارتهاى خیلى معمولى و ساده بیان بکند , ولى خداى اسلام و پیغمبر چون این کتاب معجزه باقى پیغمبر است , حقایقش را با زیبایى خارق العاده بیان کرده است به نظر شما فصاحت قرآن تاکنون چقدر اشک از مردم گرفته ؟ ! به تعبیر خود قرآن : & یخرون للاذقان سجدا . . . یخرون للاذقان یبکون & ( 1 ) افرادى که وقتى[ آیات قرآن را] مى شنوند , در حال گریه مى افتند و سجده مى کنند در دلهاى شب , آیات قرآن چقدر اشک ازمردم گرفته است ! در اثر این است که آن معانى در این لباس بسیار زیبا , آن حس جمال دوستى معنوى انسان را در اختیار مى گیرد و مسخر خودش مى کند . & و اذا سمعوا ما انزل الى الرسول ترى اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق & ( 2 ) .

1 ) سوره اسراء , آیات 107 و 109 .

2 ) سوره مائده , آیه[ 83 ترجمه : و چون آیاتى را که به پیامبر فرستاده شده است بشنوند , مى بینى که اشک از دیدگانشان جارى مى شود زیرا حقانیت آن را شناخته اند] .

قصص قرآن

یـکـى از مضامین سراسرى و تکرار شونده قرآن مجید , قصص انبیاء و اقوام و نیز سایر قصه هاست , که غالبا در بردارنده نکته ها و عبرتهاست . بررسى و شناخت قصه هاى قرآنى , خود یک شعبه از علوم قرآنى را تشکیل مى دهد. چـنـانـکه در اشاره به سبک قرآن مجید گفته شد بیان قرآنى پیگیر , دنباله دار , پیوسته و متحد المضمون نیست , بلکه همچون دسته گلى است از گلهاى رنگارنگ , و تلفیقى است از مضامین مـتعدد و به ندرت یک داستان از آغاز تا انجام به دنبال هم مى آید , استثناهاى معروف , یعنى بیان سـراسـرى , عـبارت است از داستان حضرت یوسف (ع ) و برادرانش که به صورت یکپارچه سراسر سوره یوسف را در برمى گیرد. و داستان موسى در سوره طه , و داستان داود (ع ) در سوره ص و داستان سلیمان (ع ) در سوره نمل , یا نوح (ع ) در سوره نوح , یا هود (ع ) در سوره هود. ولى داستان یونس در سوره یونس حتى به اندازه چند آیه هم نیست...

ادامه نوشته